#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_169

مسعود – ابله، میری اونجا یه بلایی سرت میاد!

- ببخشید ولی اونو ترجیح میدم.

فورا اون چند تا پله ی باقی مونده رو هم پایین رفتم و خودمو به در ساختمون رسوندم که شنیدم مسعود با صدای بلند گفت : بهراد به خدا امشب میام اونجا تیکه تیکه ت می کنم!

با اینکه همه ی راهو پیاده رفتم اما زیاد طول نکشید تا به خونه برسم، شایدم چون فکرم مشغول بود متوجه گذر زمان نشدم...

به محض اینکه رسیدم رفتم توی آشپزخونه و کلی آب خوردم.داشتم از تشنگی هلاک می شدم.همش منتظر بودم هاموس بیاد... مطمئن بودم دیگه از ظاهر شدنش جا نمی خورم ،حتی اگه از دیوار بیاد تو.رفتم توی اتاق و از داخل کشو، چاقو ضامن دارمو برداشتم.این بار دیگه حوصله نداشتم برم توی پذیرایی...روی زمین، کنار تخت نشستم و سرمو روی تخت گذاشتم.چاقو رو گذاشتم توی جیب شلوارم تا یه وقت ناخواسته ازم دور نشه و دستم بمونه تو پوست گردو! شانس که ندارم من...

با اینکه خیلی خسته بودم اما دوست نداشتم بخوابم.هر چی می گذشت پلک هام سنگین تر می شدن. داشتم چرت می زدم ولی حواسم کاملا به دور و برم بود.بدون ِ اینکه خودم بخوام داشت خوابم می برد که برای یه لحظه متوجه ِ یه صدا شدم.اون صدا باعث شد حواسم بیاد سر جاش.سرمو از روی تخت برنداشته بودم، فقط داشتم با دقت به محیط گوش می دادم.چند ثانیه بعد دوباره اون صدا تکرار شد.مثل این بود که کسی با انگشت به دیوار ضربه بزنه.همین لحظه بود که متوجه شدم یه نفر دیگه به جز من توی اتاقه.صدای قدم هاشو به وضوح می شنیدم که داشت بهم نزدیک می شد.فورا از جام بلند شدم و دستمو بردم سمت جیبم تا چاقو رو بیرون بیارم.هنوز دستم به چاقو نرسیده بود که یه نفر از پشت محکم دستامو گرفت.منو محکم چسبونده بود به خودش ،به هیچ وجه نمی تونستم چهره شو ببینم و این بیشتر منو می ترسوند...حس می کردم الان یا با یه چهره ی وحشتناک رو به رو میشم یا اینکه به طرز فجیعی کشته میشم!

بهش گفتم : من چاقو دارم، مجبورم نکن ازش استفاده کنم!

همین لحظه حس کردم هر دو دستمه با یکی از دستاش گرفته...بعد یهو چاقوی خودمو با کمی فاصله گرفت زیر گردنم.

با لحن مسخره ای گفتم : اِ ، اینکه چاقوی منه؟! مجبورم نکن ازش استفاده کنم!

چاقو رو انداخت روی زمین و گفت : می خوای بری پیش ِ دوستت؟!

برعکس چیزی که فکر می کردم صداش اصلا ترسناک نبود...کاملا عادی و البته جَوون.وقتی حرف از سورن شد دیگه همه چیزو فراموش کردم و امیدوارانه گفتم : تو می دونی کجاست؟

آروم گفت : من می تونم ببرمت پیشش.

یک ثانیه بیشتر طول نکشید که خودمو توی یه مکان غریبه دیدم.دیگه حس نمی کردم کسی دستمو گرفته باشه.فورا به عقب چرخیدم اما تنها چیزی که دیدم دیوار بود.از چاقوم هم خبری نبود...چاقومو با خودش برده بود!

من توی یه اتاق تاریک با دیوارهای کاهگلی بودم...اتاقِ درب و داغونی بود.به نظر میومد خرابه باشه...هیچ وسیله ای توی اتاق نبود.کف اتاق خاکی بود.یه در و پنجره ی چوبی ِ کهنه هم داشت...تنها منبع نور، نور ِ ماه بود که از پنجره وارد اتاق شده بود.هیچ کس غیر از من توی اتاق نبود.حس می کردم پسره بهم کلک زده چون نه از خودش خبری بود، نه سورن!

موندن توی اون اتاق فایده ای نداشت.تصمیم گرفتم از اتاق خارج بشم تا سورن رو پیدا کنم...هنوز از اون اتاق بیرون نیومده بودم که یادم افتاد چند دقیقه پیش که توی ماشین پیش ِ مسعود بودم هوا کاملا ابری بود...قبلش هم بارون اومده بود.اما اون لحظه آسمون کاملا مهتابی بود...حس می کردم هوا هم دیگه رطوبت نداره و خیلی گرم تر از قبله...توی شمال هم که خونه های گلی نمی سازن!

تقریبا مطمئن شدم که توی قائمشهر نیستم.با این فکر استرس بدی بهم وارد شد...می تونستم هر جایی باشم، نمی دونستم چطور می تونستم برگردم خونه! از اون اتاق بیرون اومدم و وارد یه حیاط بزرگ شدم.توی اون حیاط هیچ وسیله ای که آدما بتونن ازش استفاده کنن وجود نداشت...خالی ِ خالی بود! نه شیر ِ آبی داشت، نه باغچه و درختی...انگار اون خونه مال آدمای دویست سال پیش بود!

اون طرف حیاط بالای چهار پنج تا پله ی قدیمی، یه اتاق بود که از پنجره ش نوری شبیه به نور آتیش دیده میشد.نور ضعیف بود...مثه نور یه چراغ.مردد بودم...نمی دونستم برم سمت ِ اون اتاق یا نه! ممکن بود با هر چیزی رو به رو بشم...چند ثانیه با خودم کلنجار رفتم و بلاخره تصمیم گرفتم برم اونجا به امید اینکه یه آدم ببینم.خودمو به پله ها رسوندم و ازشون بالا رفتم.مدام هم اطرافمو نگاه می کردم...البته این حرکتم ارادی نبود! همش می ترسیدم یکی از پشت بهم نزدیک بشه.

رفتم پشت پنجره و به داخل اتاق نگاهی انداختم.با دیدن ِ وضعیت اتاق یه جورایی مطمئن شدم که اونجا آدم زندگی می کنه.وسایل زیادی اونجا نبود و همشون هم قدیمی به نظر می رسیدم.روی زمین یه فرش پهن بود و وسط اتاق هم یه کرسی ِ کوچیک گذاشته بودن.روی کرسی یه چراغ نفتی بود...یهو متوجه شدم یه نفر هم کنار کرسی نشسته اما پشتش به من بود و انگار یه پتو روی سرش انداخته بود.نه می تونستم صورتشو ببینم و نه دستاشو...

romangram.com | @romangram_com