#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_168


سامان هم با عصبانیت گفت : "حرف دهنتو بفهم" و انگشت اشاره رو تهدیدآمیز به سمت مسعود گرفت.مسعود هم محکم زد روی دست ِ سامان و دوباره هُلش داد.آقای یوسفی از جاش بلند شد و اومد سمت سامان تا نذاره دعواشون بیشتر از این بالا بگیره.

سامان هی دری وری می گفت و فحش می داد، مسعود هم متقابلا جوابشو می داد.احتمالا سامان می دونست که نمی تونه با مسعود کتک کاری کنه اما من حس کردم مسعود زیاد بدش نمیاد همچین اتفاقی بیفته و بزنه سامانو چپ و راست کنه.برای همین دست ِ مسعودو گرفتم ، کمی کشیدمش عقب و گفتم : بس کنید تو رو خدا، اصن تقصیر ِ منه.

مسعود منو آروم هُل داد و با همون لحن عصبانی گفت : نه تقصیر ِ تو نیست!

آخرش با کلی خواهش و تمنا تونستم مسعودو از اونجا بیارم بیرون...هیچ رقمه کوتاه نمیومد...نزدیک بود بزنه پسره رو لت و پار کنه!

سوار ماشین شدیم و مسعود پشت ِ فرمون نشست.البته من بهش گفتم بذاره من رانندگی کنم اما قبول نکرد.خیلی عصبی بود ...هیچی هم نمی گفت،کارد می زدی خونش درنمیود...منم همش می ترسیدم به خاطر حرفی که جلوی اونا زدم، از دستم عصبانی بشه.بازم حس می کردم دمای بدنم بالا رفته.حسابی داغ کرده بودم به خاطر همین شیشه رو تا ته کشیدم پایین.شانس اوردم مسعود فهمید حالم زیاد خوب نیست وگرنه یه حالی هم از من می گرفت.

دو سه دقیقه که گذشت متوجه شدم تو مسیر ِ خونه ی من نیستیم.پرسیدم : کجا داری میری؟

مسعود – خونه...خونه ی خودم.

- من امشب حتما باید خونه ی خودم باشم، شاید خبری بشه!

مسعود – همین که گفتم.

- ولی من...

سریع حرفمو قطع کرد : همین که شنیدی!

با اون وضعیت ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم! چند دقیقه گذشت و بلاخره رسیدیم.مسعود از ماشین پیاده شد تا در ِ پارکینگ رو باز کنه اما من هنوز توی ماشین بودم که از دور دیدم عمو محمد و عهد و عیال دارن میان سمت خونه ی مسعود.از ماشین پیاده شدم تا باهاشون سلام علیک کنم...فرصت خوبی برای فرار بود!

بعد از سلام و احوالپرسی، مسعود همراه اونا رفت بالا و از من خواست تا ماشینو پارک کنم.سریع ماشینو زدم توی پارکینگ و رفتم بالا.درِ ورودی رو برام باز گذاشته بودن.بدون ِ اینکه وارد خونه بشم ، از همونجا مسعودو صدا زدم.چند ثانیه بعد اومد جلوی در.

سوییچ رو بهش دادم و گفتم : خب مسعود، من دیگه میرم.

مسعود – کجا؟ بیا تو، اینا نیم ساعت می شینن و میرن.

- بی خیال تو رو خدا، من الان اصلا حوصله سر و صدا و شلوغی رو ندارم.

مسعود می خواست دستمو بگیره و نذاره برم که من زرنگ جنبیدم و سریع چند پله رفتم پایین.


romangram.com | @romangram_com