#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_167
- خاک بر سرم، گند زدم...حتما جن ها به خاطر من سورنو بردن.
مسعود – چرند نگو، تو از کجا می دونی جن ها بردنش؟
- مهم نیست از کجا...اما تقصیر منه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.از جام بلند شدم که برم بیرون...اونجا موندن فایده ای نداشت.مسعود هم همراه من بلند شد اما برای چند لحظه نگهم داشت تا نذاره برم بیرون، بعد با لحن تهدیدآمیز و البته مهربونی گفت : بهراد، یه وقت جلوی اینا ازین حرفا نزنی ها!
- کدوم حرفا؟
مسعود – اینکه تقصیر ِ منه و این حرفا...اینا همینجوری هم دنبال ِ بهونه می گردن همه چیو بندازن گردن ِ تو.این یارو سامان الان سگه سگه...ممکنه پاچه تو بگیره.
- باشه نمیگم.
از اتاق بیرون اومدیم.در حالی که داشتیم می رفتیم سمت ِ در آپارتمان مسعود گفت : خب، ما دیگه رفع زحمت می کنیم.اگه خبری شد حتما ما رو هم در جریان بذارید.
همین لحظه سامان که به اُپن تکیه داد بود اومد سمت مون و دست منو گرفت یه ذره کشید طرف خودش و گفت : کجا؟ در خدمت باشیم!
بعد مسعود اون یکی دستمو گرفت کشید سمت خودش و خیلی جدی گفت : خدمت از ماست!
سامان رو به من گفت : ببین، من که می دونم تو می دونی سورن کجاست، بگو و خیال همه مونو راحت کن.
- نه به خدا من نمی دونم!
سامان با صدای بلند گفت : اون از پریشب که زدی ناکارش کردی، حالا هم معلوم نیست کجا بردی گم و گورش کردی!
مسعود – شرمنده ولی پریشب برادر جنابعالی زد بهرادو ناکار کرد.
سامان کنایه آمیز گفت : آره...اینو نگید دیگه چی می خواید بگید!
مسعود – حالا حرف حساب تو چیه؟ اگه مدرکی داری رو کن!
سامان – فردا وقتی رسما ازتون شکایت کردم مدرک هم پیدا میشه.
اصلا برام مهم نبود سامان چی میگه، فقط می خواستم از اونجا برم تا شاید بتونم هاموسو ببینم.اما مشخص بود که مسعود یه خرده از حرفای سامان عصبانی شده...بعد از اینکه سامان اون جمله رو گفت مسعود کمی هُلش داد و گفت : هر گهی دلت می خواد بخور.
romangram.com | @romangram_com