#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_166


- از صبح تب دارم...قضیه ی سورن یه طرف، این تب هم داره روانیم می کنه.

مسعود – شیشه رو بده پایین، هوای بیرون سرده، شاید اینجوری خوب شی.

خیلی زود به خونه ی سورن رسیدیم.در حیاط باز بود و ما بدون ِ اینکه زنگ بزنیم وارد شدیم.ماشین سورن توی حیاط پارک بود.جلوی در خونه هم چند تا کفش بود.

مسعود چند بار محکم به در کوبید و منتظر شدیم.چند ثانیه گذشت و سامان درو برامون باز کرد.تا چشمش به ما افتاد حسابی اخم هاش رفت تو هم.ما هم اجبارا بهش یه سلام خشک و خالی کردیم و وارد شدیم.پدر و مادر سورن هم داخل بودن، یه مرد دیگه هم بود که من نمی شناختمش.چهره های همشون گرفته و ناراحت بود، به جز سامان که عصبی به نظر می رسید.

مسعود رو به بابای سورن گفت : چی شد آقای یوسفی؟ از سورن خبری نشد؟!

بابای سورن با صدایی گرفته جواب داد : چی بگم والله...از هر کس که می شناختیم سراغشو گرفتیم... دیگه واقعا نمی دونم کجا رو باید بگردم!

مسعود – ای بابا...حالا باید چی کار کرد؟!

آقای یوسفی – باید با بیمارستان های اطراف تماس بگیریم...شاید اونجا پیداش کنیم.

احساس می کردم نمی تونم سر پا وایسم و زمین داره زیر ِ پام می چرخه.در عین حال نمی خواستم بقیه متوجه اون حالت بشن، برای همین رفتم سمت اتاق و توی راه شنیدم که سامان داره میگه " باید یه سر هم به آگاهی بزنیم". یه گوشه نشستم.حدس می زدم فشارم افتاده باشه چون از صبح انقدر اعصابم داغون بود که یادم رفت چیزی بخورم.حس می کردم تبم یه کم پایین اومده...باز جای شکرش باقی بود! وقتی نشستم حالم کمی بهتر شد ولی هنوز حس می کردم زمین و کل ِ وسایل اتاق دارن دورِ سرم می چرخن.چند لحظه چشمامو بستم تا بلکم اون حالت از بین بره...توی همون چند لحظه که چشمامو بسته بودم مدام یه تصویر میومد جلوی چشمم...تصویر ِ تیره و نامفهومی بود...چیزی شبیه به یه خرابه.چشمامو باز کردم تا دیگه اون تصویرو نبینم.

طولی نکشید که متوجه شدم حالم بهتر شده.همین حین مسعود اومد توی اتاق و درو پشت سرش بست.اومد و جلوی من نشست...

مسعود – خوبی؟

- آره...چی شد؟!

مسعود – هیچی...

با ناراحتی گفتم : مسعود؟

مسعود – چیه؟

- همش تقصیر ِ منه.

مسعود – تو چه تقصیری داری؟


romangram.com | @romangram_com