#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_165

مسعود – بهراد، جون ِ مادرت بی خیال شو الان کار دارم اصلا هم حوصله ی مهمونی ندارم.

- آخه من نمی تونم تنهایی برم، گفتم تو هم بیای شاید با هم بتونیم یه خاکی به سر ِ من بریزیم!

مسعود – چی شده؟! باز چه گندی زدین؟

- سورن از صبح پیداش نیست...

مسعود – یعنی چی؟

- فک کنم گم شده...

مسعود – چرا الان داری اینو به من میگی ابله؟!

- ببخشید، فکر کردم شاید تا غروب پیداش بشه.

مسعود – مطمئنی نرفته خونه ش؟!

- صبح که برادرش گفت اونجا نیست.بعد از اون هم هر چی شماره ی داداشه رو می گیرم جوابمو نمیده.

مسعود - گه خورده ! ببین تو یه نیم ساعت صبر کنی من خودمو می رسونم.

- باشه، منتظرتم.

نیم ساعت ِ مسعود شد چهل و پنج دقیقه و بلاخره خودشو رسوند.یه تک زنگ به گوشیم زد و فهمیدم نزدیک ِ خونه ست.سریع کاپشنمو پوشیدم و رفتم دم در.

چند ثانیه بعد مسعود رسید و منم فورا سوار ماشین شدم.

مسعود با حرص گفت : چند وقت دیگه من از دست شما راهی ِ تیمارستان میشم!

واقعا بهش حق می دادم که از دستم عصبانی باشه، مخصوصا اینکه همه چیز هم زیر ِ سر ِ خودمه! البته ناخواسته...

از لحظه ای که توی ماشین نشستم حس می کردم دمای بدنم بالاتر رفته.کاپشنمو دراوردم اما بازم گرمم بود.گرما پدرمو دراورده بود، اونقدر به ستوه اومده بودم که صورتمو چسبوندم به شیشه.

مسعود – چته تو؟!

romangram.com | @romangram_com