#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_164
- شاید کاری براش پیش اومده که مجبور شده بدون ماشین بره...
سامان – والا چی بگم!...(کنایه آمیز ادامه داد)...جسارتا به غیر از شما دوست دیگه ای نداره که بهش زنگ بزنیم؟
منم با لحن خودش گفتم : برادر شماست، از من می پرسین؟!
سامان – برادر ِ من که هست اما هفت روز ِ هفته رو با شما می گذرونه!
- لابد دلیل خاصی برای این کارش داره!
سامان – بهتره به جای این بحث ها به دوستای دیگه ش زنگ بزنید، البته اگه دوست دیگه ای هم داره! منم دنبالش می گردم تا ببینم چی میشه.
- باشه، خدافظ.
با اعصابی خراب موبایلمو پرت کردم یه گوشه.بدجور کلافه بودم.هیچ راه چاره ای به ذهنم نمی رسید، فقط امیدوارم بودم هاموس یه فکری واسه این وضعیت بکنه...شاید هم اصلا اتفاقی نیفتاده باشه که هاموس هنوز دست به کار نشده!
ساعت هفت ِ بعد از ظهر بود اما تا اون موقع از تماس ِ سامان خبری نبود.منم هر نیم ساعت یه بار به خونه ی سورن زنگ می زدم ولی کسی جواب نمی داد.چند بار هم شماره ی سامانو گرفتم که اونم جوابمو نداد.
انقدر استرس داشتم که حتی نمی تونستم سیگار بکشم!همش حس می کردم تب دارم.هر چی با خودم فکر می کردم می دیدم سورن آدمی نیست که اینجوری بقیه رو سر کار بذاره.شکی نبود که یه اتفاقی افتاده .اینکه از هاموس هم خبری نبود بدتر منو عصبی می کرد!
قصد داشتم برم خونه ی سورن و ببینم چه خبره اما حس کردم تنهایی نرم بهتر باشه.
موبایلمو برداشتم و شماره ی مسعود رو گرفتم.بعد از هفت هشت تا بوق جواب داد...
مسعود – بله؟
- الو سلام. مسعود کجایی؟
مسعود – سر کار.
اینو که گفت دیگه مطمئن شدم که سورن پیشش نیست...هر چند از قبل هم احتمال نمی دادم پیش مسعود باشه.
- میگم میای با هم بریم خونه ی سورن؟
romangram.com | @romangram_com