#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_163
با اینکه نگران سورن بودم اما ترجیح دادم خونه ش نرم.اصلا دوست نداشتم با برادرش رو به رو بشم.راهمو گرفتم و رفتم سمت خونه ی خودم.همش به حرفای هاموس فکر می کردم که می گفت " ما نمی ذاریم کاری کنن"...اگه بلایی سر سورن اومده باشه خودم شخصا هاموس رو آتیش می زنم، با اون مراقب بودنش!
وقتی وارد کوچه شدم دیدم در ِ خونه م بازه، چند لحظه بعد این یارو دختر همسایه از خونه م بیرون اومد و درو بست.تا منو دید همونجا وایساد، معلوم بود منتظر ِ منه.توی اون چند ثانیه هر چی فکر کردم که صبح در ِ خونه رو بستم یا نه چیزی یادم نیومد.اما از این بابت نگران نبودم.دزد که عمرا طرفای خونه ی من پیداش بشه، چون چیزی برای دزدی وجود نداره.جن هم که تکلیفش روشنه...
یگانه – سلام.
- سلام...
یگانه – من دیدم در ِ خونه تون بازه، رفتم داخل چند بار هم صداتون زدم وقتی دیدم کسی جواب نمیده درو بستم و اومدم بیرون.
در حالی که داشتم با کلید درو باز می کردم گفتم : ممنون.
بعد از چند لحظه سکوت ، قبل از اینکه من وارد خونه بشم پرسید : از چهره تون معلومه که حالتون خوب نیست.اتفاقی افتاده؟
با بی حوصلگی گفتم : اگرم اتفاقی افتاده باشه...
اما سریع حرفمو قطع کردم.می خواستم بگم اگرم اتفاقی افتاده باشه به شما مربوط نیست ولی با خودم گفتم این بنده ی خدا کاری نکرده که بخوام باهاش تندی کنم.فقط یه کم گوشتش تلخه که اونم مسلما دست خودش نیست!
- نه، اتفاقی نیفتاده.
یگانه – ولی معلومه که ناراحتین...(نیشخندی زد)...اما من برعکس شما خیلی خوشحالم.
منم که اصلا اعصاب نداشتم خیلی خنثی گفتم : خب خوش به حالت.
و بدون هیچ حرفی درو بستم.
وارد خونه که شدم کیفمو یه گوشه پرت کردم و نشستم.فقط منتظر تماس سامان بودم.تقریبا نیم ساعت گذشت که دیدم گوشیم داره زنگ می خوره.
- بله؟
سامان – الو، من الان خونه ی سورنم ولی اینجا نیست.
- واقعا؟!! ماشینش چی؟ اونجاست؟
سامان – آره، ماشینش هم هست.همه ی جای خونه رو دنبالش گشتم ولی نیست!
romangram.com | @romangram_com