#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_162


معظمی – در هر صورت من فکر می کنم من و شما دیگه قادر به ادامه ی همکاری نیستیم، وقتی اون دوستتون برگشت هر دو بیاین پیش من تا حقوق این چند روزتونو بهتون بدم...هر چند که کار خاصی هم برام نکردین!

اون لحظه خیلی خودمو کنترل کردم که چند تا فحش رکیک بهش ندم! حالا درسته ما سه چهار روز نیومدیم سر کار اما کارمونو درست انجام دادیم. اعصابم حسابی داغون بود. احساس کردم چونه زدن و بحث کردن باهاش فایده ای نداره چون در هر حال می خواد ما رو بیرون کنه، بهونه ی خوبی هم گیر اورده.

کیفمو برداشتم و یه سری از وسایلم که روی میز بودن رو توش گذاشتم...

- در حال حاضر کم اهمیت ترین مسئله ی زندگی ِ من کار توی این دفتره.نه تنها به خاطر اخراج شدنمون ناراحت نیستم، خیلی هم خوشحالم.لااقل الان می تونم با خیال راحت به کارای دیگه م برسم.

معظمی – بله، شما بفرمائید به کارای بزرگتون برسید، منم دو تا وکیل ِ درست و حسابی استخدام می کنم که حداقل یه چیزی از کارِ حقوقی بدونن.

کیفمو برداشتم و بدون اینکه باهاش خدافظی کنم تا در ِ ورودی رفتم.وقتی به در رسیدم وایسادم و با صدای بلند جوری که بشنوه گفتم : دستمزدتون هم واسه خودتون، سگ خوردش!

فورا از دفتر بیرون اومدم ... صدای داد و بیداد معظمی رو از توی کوچه هم می شنیدم! دوباره شماره ی خونه ی سورن رو گرفتم اما وقتی دیدم بی فایده ست و کسی جواب نمیده شماره ی برادرش رو گرفتم.یکی دو تا بوق خورد و فورا جواب داد...

سامان – بله؟

- الو، سلام سامان جان.

سامان – سلام...

- من بهرادم، دوست ِ سورن...

خیلی سرد جواب داد : چطوری؟ چه خبر؟

- ببخشید مزاحمت شدم، سورن امروز نیومده دفتر، موبایلش هم پیش من جا گذاشته.هر چی هم به خونه ش زنگ می زنم جواب نمیده.خیلی نگرانشم، گفتم زنگ بزنم به تو که اگه میشه بری خونه ش یه سر بزنی.

سامان – ای بابا...اتفاقا من کلید هم دارم.باشه میرم یه سر می زنم...نمی دونم این چه بدبختی ایه افتاده به جون ِ ما!

- دستت درد نکنه، رفتی به من هم یه خبر بده.

سامان – باشه، خدافظ.

اینو گفت و سریع قطع کرد.مطمئنم که سامان از من بدش میاد!هر چی هم فکر می کنم دلیلشو نمی فهمم! البته توی دوران مدرسه بودن کسایی که بی دلیل از من بدشون میومد، برام چیز عجیبی نیست فقط علتشو درک نمی کنم.


romangram.com | @romangram_com