#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_161

- چاقو؟!

هاموس – مرض!

- آهان، یادم افتاد.باشه حتما یه چاقو می ذارم پیش خودم.خیالت راحت.

زیر لب با حرص گفت : لا اله الا الله!...فعلا خدافظ.

هاموس داشت می رفت سمت درِ آشپزخونه که من با هول و ولا بهش گفتم : نه نه از اونجا نرو، یه وقت بچه ها می بیننت!

هاموس چرخید سمت ِ من و با افسوس سری تکون داد...یه ذره هم عصبانی شده بود.تازه قضیه "درونی دیدن" رو یادم اومد...

یه ذره خندیدم و گفتم : ببخشید، یه لحظه حواسم پرت شد.

هاموس تهدیدآمیز گفت : چاقو رو فراموش نکن!

بعد بدون اینکه حرکت پرشی ای انجام بده خیلی سریع از زمین فاصله گرفت و قبل از اینکه به سقف برسه کاملا محو شد. بیشتر از یک ساعت بود که توی دفتر نشسته بودم و داشتم کارامو ردیف می کردم اما استرس لعنتی نمی ذاشت حواسم به کار باشه، چون هنوز خبری از سورن نبود.معظمی هم هر ده دقیقه یه بار میومد و یه کم غرغر می کرد و می رفت.حرفای هاموس خیالمو کمی راحت کرده بود اما از یه طرف هم می ترسیدم اتفاقای چند روز پیش دوباره تکرار بشن، بلکم شدیدتر از قبل.دفعه های قبل که ظاهرا کمک زیادی بهمون نشد!

از شانس بد، دیشب سورن گوشیش رو هم یادش رفت با خودش ببره.به خونه ش هم که زنگ می زنم جواب نمی داد.

نگاهم به کتاب بود اما فکرم مشغول نیومدن ِ سورن بود که آقای معظمی وارد اتاق شد و با عصبانیت گفت : چی شد آقای ماکان؟ دوستت نیومد؟ اگه می دونستم می خواد اینجوری سر ِ کارم بذاره قرار ِ امروزو برای خودم تنظیم می کردم!

- ظاهرا که هنوز نیومده.حالا اگه خیلی کار ِ واجبی ِ بدین من میرم سر قرار.

معظمی – اونوقت کارای جنابعالی رو کی انجام میده؟

- من امروز کار خاصی ندارم، دادگستری هم نمی خوام برم.

معظمی – آقای ماکان! هیچ کس رو ندیدم که مثل ِ تو و دوستت ظرفیت ِ ناراحت کردن ِ منو داشته باشه!

- واقعا شرمندم، ولی این چند روز مشکلاتی پیش اومد که همه چیزو به هم ریخت، اگر هم قصوری ازمون سر زده ناخواسته بوده.

معظمی – شما بفرمائید کِی مشکل دارین تا من هم برنامه هامو با شما تنظیم کنم!

- ببخشید ولی مشکل که دست ِ ما نیست، یهویی پیش میاد! اگه ما می دونستم کِی قراره اتفاق بدی برامون بیفته که حال و روزمون این نبود... .

romangram.com | @romangram_com