#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_160
هاموس – آره...اونایی که با شیطان معامله کرده بودن...عجب آدمایی پیدا میشن!
- بعد از اون شب یکی از دعاهایی که توی خونه ی اونا گذاشته بودمو ته ِ کوله پشتیم پیدا کردم...حسابی هم مچاله شده بود.به نظرت این یه تهدیده؟
هاموس – تهدید که هست...منتها زیاد جدی نیست.صرفا برای ترسوندن ِ تو بوده.نگران نباش، شیطان م*س*تقیما با یه چاقو نمیاد سراغت!
- تو از کجا می دونی؟ اگه به شانس ِ منه که این کارم می کنه!
هاموس – این کارو نمی کنه...کسی که سال ها با ملائکه زندگی کرده باشه باهوش تر از این حرفاست.شاید این جن هایی که دارن تو رو اذیت می کنن رو شیطان وسوسه کرده باشه...ولی ممکن نیست شخصا بیاد سراغت.
- خدا رو شکر...خیالم راحت شد!
هاموس حسابی توی فکر فرو رفته بود.معلوم بود قضیه ی اون پسره حسابی فکرشو مشغول کرده.ولی به نظر ِ من زیاد مهم نبود...مگه فرق اون با بقیه ی جن ها بد چیه؟ فقط مونده بودم قضیه ی اینکه من دارم هاموس رو "درونی" می بینم چیه!
- میگم، یعنی الان اگه من با دوربین از تو عکس بگیرم، تصویرت توی عکس نمیفته؟!
هاموس یه نگاه خنثی بهم انداخت.تا چند ثانیه نگاهش تو نگاهم خشک شد.
هاموس – آخه این چه سوالیه توی این وضعیت!! واقعا کاش منم مثه تو انقدر خوشحال بودم! نه، با دوربین هم نمی تونی عکس منو بگیری، مگه اینکه خودم بخوام.
- ببخشید...! تو گفتی هوای منو داری، منم خیالم راحت شد.خب تو جنی، راحت می تونی چیزای گم شده رو پیدا کنی، برو این پسره رو هم پیدا کن.
هاموس – من هیچی ازش نمی دونم! چطور می تونم کسی که نمی شناسمو پیدا کنم؟! من فقط یه لحظه دیدمش، تازه میلیون ها جن ِ مو بور توی این دنیا وجود داره!
- جدی؟! موهاش طلایی بود؟ چه خوش تیپ! بابا شایدم جن خوبی بوده باشه، انقدر بد بین نباش.
هاموس – اگه جن ِ خوبی بود اون موقع که ما با اونا درگیر شده بودیم میومد بهت کمک می کرد، نه اینکه فرار کنه!
- آهان، راستی چرا منو از آب بیرون نکشیدین؟! داشتم خفه می شدم.
هاموس – مسعود داشت می رسید، ممکن بود ما رو ببینه.ما وقتی خیال مون از بابت تو راحت شد خودمونو کنار کشیدیم.
هاموس از جاش بلند شد و گفت : خب...من دیگه باید برم.تو هم حسابی حواستو جمع کن، چاقو رو هم یادت نره.
romangram.com | @romangram_com