#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_159
هاموس – تو به کار خودت ادامه بده.ما قراره شکایتتو ببریم پیش قاضی القضات جن ها تا بین ما و اونا قضاوت کنه.مطمئنا به نفع ِ ما رای میده، اونا هم مجبورن اطاعت کنن.
- اِ ، شما هم دادگستری دارین؟! جالبه...
هاموس – آره، به نظرت عجیبه؟
- نه...حالا اگه این جن ها به حرف قاضی تون گوش نکردن چی؟
هاموس – مجازات میشن.مخصوصا اینکه پای آدما وسطه مجازاتشون سنگین تر هم هست.می دونی،آخه ما توی یه چیزایی محدودیت داریم.فقط یه چیزی این وسط خیلی مشکوکه...یه خبرایی هست!
- چی؟
هاموس – نمی دونم دقت کردی یا نه، سورن توی حرفاش گفت که دیشب یه پسره رو توی خونه ش دیده.
- ببینم، وقتی ما داشتیم حرف می زدیم تو پیشمون بودی؟!!
هاموس – آره، من داشتم به حرفاتون گوش می کردم.از صبح منتظر یه فرصت بودم که خودمو بهت نشون بدم...داشتم می گفتم، ما هم اون شب اون پسره رو دیدیم منتها چون درگیر بودیم نتونستیم بگیریمش.
- مگه اون جزو ِ همون جن های خرابکار نبود؟
هاموس – همین دیگه، نکته همین جاست؛ اون نه با ما بود نه با اونا!
- تو از کجا می دونی با اونا نبوده؟!
هاموس – چون ما اون سه نفری که توی خونه ی سورن بودنو گرفتیم، البته مجبور شدیم بگیریمشون.اونا هم اظهار بی اطلاعی می کردن.
- شاید دروغ گفته باشن!
هاموس – نه ، من مطمئنم.
- چرا فکر می کنی این موضوع مشکوکه؟ حالا که همه ی جن های عالم می خوان منو سر به نیست کنن ، اونم یکیش.
هاموس – می ترسم وضعیتی پیش بیاد که از کنترل من خارج باشه...اما حتم دارم هر کی که هست دوباره خودشو نشون میده.ما تا جایی که ممکن باشه مواظبت ایم، تو هم سعی کن همیشه یه چاقو پیش ِ خودت داشته باشی، باشه؟
- باشه.یادم می مونه. راستی یه چیزی، یادته من رفتم خونه ی یه زن و شوهر جَوون واسه جن گیری؟
romangram.com | @romangram_com