#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_158
- یعنی چی؟
هاموس – یعنی اینکه من فقط دارم خودمو به تو نشون میدم...در کل خیلی پیچیده ست، بهتره واردش نشیم.ولی حتی الامکان آروم تر حرف بزن که اونا هم بیدار نشن.البته اگه بیان سمت آشپزخونه من فورا میرم.
آهسته پرسیدم : خب...چی می خواستی بهم بگی؟ چه خبره؟!
هاموس هم مثل من آروم حرف میزد : قضیه اینه؛ عده ی زیادی از جن ها که البته یه عده از ما هم جزوشونن می خوان کاری کنن که تو از کارِت دست بکشی.تا اونجایی که من فهمیدم اون یهودی هایی که اوایل اذیتت می کردن هم باهاشونن.
- یعنی می خوان منو بکشن؟
هاموس – نه ، تو رو که نمی تونن بکشن چون اجازه شو ندارن، در ضمن ما هم مواظبتیم.
- پس با سورن چی کار دارن؟ نکنه می خوان اونو بکشن؟!!
هاموس – چطوری بگم، اونا دارن از هر ترفندی استفاده می کنن.می خوان تو رو بذارن توی تنگنا.مطمئنم پیش بینی کرده بودن که من میام و نقشه شونو بهت میگم.ببین، در واقع تو باید اذیت شدن ِ سورنو یه تهدید تلقی کنی.
- پس اگه ادامه بدم ممکنه سورنو بکشن؟
هاموس – احتمالش که هست اما خب ما اجازه نمیدیم.
- آقا من رسما از همین الان می کشم کنار!
هاموس – درسته احتمالش هست اما خیلی کمه.بعدم من دارم یه کارایی می کنم.نمی ذارم اتفاقی بیفته.فقط تو دیوونه نشو.
- چی چیو دیوونه نشو! می خوان بهترین دوستمو بکشن، تازه بعید نیست خودمم بکشن...همون که گفتم.
هاموس – گفتم که ما نمی ذاریم...کم کم داری منو عصبانی می کنی ها! اگه الان این کارو ول کنی یه چیز خیلی باارزش رو از دست میدی!
- چی؟!
هاموس – الان نمی تونم دربارش بهت چیزی بگم.اون موضوع منوط به اینه که تو کنار نکشی.
- تو بگو من الان باید چی کار کنم.
romangram.com | @romangram_com