#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_157
سورن - گودال ؟! گودال دیگه کدوم خریه؟!
- گودِل یه ریاضی دان ِ آلمانیه، اون این برهان رو پیدا کرد که به زبون ِ ساده بگه " هر چی من میگم دروغه".
سورن کنایه آمیز با لحن مسخره ای گفت : پس هر چی که گفته دروغه!
- خب آره...ولی چیزی که گفته یه حقیقته!
سورن با همون لحن ادامه داد : پس تمام چیزایی که گفته همزمان هم دروغ بوده هم راست!
- آره...می دونی، در واقع یه جور تسلسل ِ.
سورن با خودش گفت : تسلسل...آره، با این می تونم کنار بیام!
مسعود – بهراد، بی خیال این راه هایی که گفتی شو! عمرا اگه من بذارم.بین اون همه دعا و جادو بگرد یه چیزی گیر بیار، اگر هم نمی تونی آدرس اون رفیقتو بده خودم برم ازش بپرسم.
- باشه...به نظر منم اگه فعلا دست نگه داریم بهتر باشه...شاید به نتایج بهتری رسیدم.اما این فکرو از سرت بیرون کن که آدرس مهرابو بهت بدم! میری اونجا قاتل میشی، دیگه بیاد و درستش کن!
بحث مون زیاد طول نکشید و در آخر سورن حاضر نشد هیچ کدوم از اون دو راه رو انتخاب کنه...که البته حق هم داشت.منم به هیچ کدومشون راضی نبودم.اما متاسفانه تنها چیزی بود که به ذهنم رسید...مگر اینکه دیدن ِ هاموس وضعیت رو تغییر بده.
ساعت نزدیک ِ چهار بعد از ظهر بود.سورن و مسعود هر کدوم یه گوشه خوابیده بودن. من صبح به اندازه ی کافی خوابیده بودم و دیگه خوابم نمیومد.روی مبل نشسته بودم در به در دنبال یه راه چاره بودم.
حسابی داشتم به مخم فشار می اوردم که یهو احساس کردم خیلی تشنمه.حس می کردم گلوم خشک شده.بلند شدم رفتم آشپزخونه.بطری آبو از یخچال بیرون اوردم و کمی ازش خوردم.بطری رو دوباره گذاشتم توی یخچال و همین که چرخیدم سمت در با دیدن هاموس حسابی یکه خوردم جوری که کمی عقب رفتم خوردم به یخچال.شانس اوردم داد نزدم! توی همون نگاه اول شناختمش.این بار لباس هاش سر تا پا مشکی بودن.
هاموس – ببخشید که ترسوندمت.دیگه وقت نشد از در ِ حیاط وارد شم.
- اشکالی نداره.اتفاقا خوب شد که اومدی.میشه بشینیم؟
هاموس – آره، حتما.
هر دو پشت ِ میز ناهارخوری نشستیم.
- میگم یه وقت سورن و مسعود تو رو نبینن!
هاموس – نه ، اونا اگه الان بیان اینجا هم نمی تونن منو ببینن.تو داری منو درونی می بینی.
romangram.com | @romangram_com