#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_155
- آره...رفتیم دفتر، معظمی فرستادمون خونه.راستی این چیه پوشیدی؟
مسعود – فقط همینو گیر اوردم...مجبور شدم.
با مسعود اومدیم توی پذیرایی.بیچاره همچنان ناراحت بود، فک می کرد من دیوونه شدم.اما آخه من چه می دونستم! با توجه به اتفاقای دیشب فکر می کردم هاموسه که اومده بهم بگه جریان چیه... .
- چی شد دوباره برگشتی؟
مسعود – کیفمو اینجا جا گذاشتم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد...
مسعود – راستی یادت اومد دیشب چی شد؟
- ام...آره، تا حدودی...بذار سورن هم بیاد برات میگم.
قصد داشتم حقیقتو به مسعود بگم.لزومی نداشت پنهانش کنم...مطمئنا مسعود هم اونقدر بی منطق نبود که سورن رو مقصر بدونه، با توجه به اینکه سورن ِ بیچاره هم به گفته ی خودش کار خاصی نکرده که بخواد مورد آزار و اذیت جن ها قرار بگیره و احتمالش زیاده که به خاطر من توی دردسر افتاده باشه.
چند لحظه بعد سورن هم به ما ملحق شد.مسعود که مشخص بود اعصاب معصاب نداره، اصلا با سورن سلام علیک نکرد، فقط باهاش دست داد.
با اومدن سورن قضیه رو برای مسعود تعریف کردم...البته قبلش اتفاقی که برای سورن افتاده بود رو هم شرح دادم تا متوجه بشه که سورن تقصیری نداشته...
مسعود پاکت سیگار منو از روی میز برداشت و یه نخ روشن کرد...
مسعود – من نفهمیدم تهش چی شد؟ بلاخره سورن زده یا نزده؟!
سورن – مسعود، باور کن اگه زده باشم هم عمدی در کار نبوده، از من بگذر!
مسعود – منظورم اینه که الان باید چی کار کرد؟ به هر حال این نشونه ی خوبی نیست.باید یه کاری کنیم که وضعیت بدتر نشه...
سورن – این دقیقا چیزیه که از دیشب فکر ِ منو مشغول کرده!
هر دو داشتن به من نگاه می کرد و منتظر جواب بودن.تا متوجه حالتشون شدم گفتم :
- آهان...الان من باید بگم...خب، ببینید من از صبح تا حالا خیلی فکر کردم.
romangram.com | @romangram_com