#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_154
- بی تربیت...اولا که این کار از نظر بهداشتی ایراد داره...
سورن – مسخره بازی درنیار بهراد، جدی باش!
- آخه چطور میشه در برابر همچین سوالی جدی بود؟ باشه...جدی میشم.آره، اینی که گفتی رو منم شنیدم ولی فک نمی کنم دلیل موجهی باشه.در هر صورت تو دیگه این کارو نکن.
سورن – نخند دیوونه.من توی این دو سه ساعتی که تو خواب بودی کلی فکر کردم اما یادم نمیاد کاری کرده باشم که جن ها بخوان اذیتم کنن...این تنها چیزی بود که به ذهنم رسید.
- واقعا من دو سه ساعت خواب بودم؟!
سورن – آره دیگه...الان ساعت حدودا دوازده ست.
- خیلی نامردی! من ِ بدبخت سه ساعته با این وضعیت خوابیدم...خب بیدارم می کردی مثه آدم بخوابم! گردنم درد گرفت... .
سورن – فکرم درگیر بود، یادم رفت.در عوض برات ناهار درست کردم.
همین لحظه صدای زنگ در به گوش رسید.
سورن از جاش بلند شد و گفت : من میرم به غذا برسم، تو هم برو درو باز کن.
- باشه...برو.
بلند شدم و رفتم توی حیاط ، تا درو باز کردم دیدم مسعود پشت ِ دره...اما یه پیراهن مردونه ی چهارخونه، شبیه همون چیزی که هاموس پوشیده بود، تنش کرده بود.یه لحظه شک کردم...می دونستم که مسعود از این نوع پیراهن متنفره، تقریبا مطمئن بودم کسی که جلوم وایساده هاموس ِ ولی نباید سوتی می دادم چون ممکن بود مسعود باشه.نگاهی به در ِ آشپزخونه انداختم...خدا رو شکر سورن اونجا نبود...
با شک و تردید پرسیدم : مسعود ؟!
همین که اینو گفتم ابروهاش به نشونه ی تعجب بالا رفتن و با نگرانی گفت : بهراد، چه بلایی سر تو اومده! دیگه منو نمی شناسی؟
بدجوری خیط کاشتم...نمی دونستم هم چجوری جمعش کنم!
- ببخشید، همین الان از خواب بیدار شدم قاطی کردم.مگه میشه تو رو نشناسم؟
مسعود – حالا که شده...سورن اینجاست؟
romangram.com | @romangram_com