#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_153

معظمی – من با شما شوخی دارم؟!

- در واقع منظورش اینه که فکر کردیم دارید دستمون می ندازید.

معظمی – نه، دستتون ننداختم،می تونید برید خونه.بفرمائید... .

قبل از اینکه معظمی فرصت پشیمونی پیدا کنه و بخواد از حرفش برگرده، با سورن از دفتر بیرون اومدیم و راهی خونه ی من شدیم.سورن اصرار داشت بریم خونه ی خودش اما من بعد از اون اتفاق دوست نداشتم ریخت خونه شو ببینم.

وقتی رسیدیم خونه مسعود رفته بود.هر دو از دیشب خسته بودیم.من یکی که داشتم واسه یه ذره خواب بال بال می زدم.سورن هم خسته بود اما همش دوست داشت راجع به قضیه ی دیشب حرف بزنه و از مخ ِ من یه راه حل بکشه بیرون...

روی زمین نشستم ، سرمو روی میز گذاشتم.سورن هم کمی اونطرف تر روی مبل نشسته بود.

- تو نمی خوای بخوابی؟

سورن – چرا، اتفاقا خوابم هم میاد ولی فکرم مشغوله.وقتی اعصابم خرده نمی تونم واسه خواب تمرکز کنم.این خونه ی تو هم که امنیت نداره...

- آره...امنیت واقعی رو دیشب توی خونه ی تو تجربه کردم.

سورن – بدبختی ِ منم همینه دیگه...الان هم از اینجا می ترسم، هم از خونه ی خودم!

- بگیر بخواب...من بهت قول میدم اتفاقی نمی افته.فقط اگه خواستی منو بکشی قبلش بهم خبر بده...

انقدر خسته بودم که چند ثانیه بعد از گفتن ِ این جمله خوابم برد.

نمی دونم چقدر از خوابیدنم گذشته بود که سورن بیدارم کرد.سرمو از روی میز بلند کرد و با نگرانی گفت : بهراد پاشو فهمیدم!

- چیه ؟ چی شده؟

سورن – من شنیدم میگن هر کی ایستاده توی حموم بشاشه جن ها اذیتش می کنن! نکنه به خاطر همینه؟!

از حرف های سورن گیج شده بود، خندم هم گرفته بود بدجور!...

- مگه تو همچین کاری کردی؟

سورن – آره دیگه...کردم که نگرانم!

romangram.com | @romangram_com