#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_152
سورن – پشت ِ سرم.
- خب...من دیشب تو رو فقط از رو به رو دیدم...ینی پشت ِ سرتو اصن ندیدم.ممکن هم هست که خودت بوده باشی.
سورن – حالا باید چی کار کنیم؟!
- تو رو خدا انقدر این سوالو از من نپرس! بدتر هول میشم...باید فکر کنم.یادت نمیاد اونی که توی آشپزخونه دیدی چه شکلی بود؟
سورن – نه دقیقا...من فقط چند ثانیه تونستم ببینمش.ولی فک کنم جَوون بود...یه چیزی تو مایه های خودمون...هیکلش که اینجوری نشون میداد.
چند ثانیه سکوت کردیم...هر دو نگران بودیم.من که دیگه داشتم خُل می شدم.باید با هاموس حرف می زدم اما مثل همیشه نمی دونستم چجوری!
- سورن؟
سورن – هوم؟
- ولی خوب شد اون یارو تو نبودی...
چرخیدم سمت سورن و ب*غ*لش کردم.بوی عطر و ادکلنش داشت خفم می کرد، موهاش هم بوی تافت می داد... ولی اون لحظه حس کردم که عاشق این بوهای عجق وجقم!
- اگه اون تو بودی مطمئن باش گردنتو می شکوندم!
سورن – کار به اونجاها نمی کشید، چون یا خودم خودمو می کشتم یا مسعود خدمتم می رسید.
توی همین حالت بودیم که یهو آقای معظمی وارد اتاق شد.من فی الفور از سورن کنده شدم اما بی فایده بود چون معظمی ما رو دیده بود.
تمسخر آمیز گفت : بــه بـــه ! من وقتی شما دو تا رو می بینم اصن دلم شاد میشه! واقعا مطمئنید که دوقلو نیستید؟!
بدجور خنده مون گرفته بود اما چون معظمی عصبی به نظر می رسید جلوی خنده مونو گرفته بودیم.
معظمی – مگه نگفتم برید خونه؟
سورن – ببخشید...ما فکر کردیم دارید باهامون شوخی می کنید.
romangram.com | @romangram_com