#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_151
- آره، فک کنم.
سورن – الان ما باید بریم خونه؟
- نه بابا چی چیو بریم خونه؟! دست مون انداخت.بریم خونه شاکی میشه.
سورن – آره...منم حس می کنم مسخره مون کرد.
وارد اتاق شدیم و روی مبل، کنار همدیگه نشستیم.
از سورن پرسیدم : بگو ببینم دیشب چی شد؟ من دیگه واقعا دارم قاطی می کنم، خودمم نمی دونم چی به چیه!
سورن – دیشب تقریبا ساعت هشت- هشت و نیم بود ، من داشتم یکی از این پرونده های کوفتی رو می خوندم.خونه کاملا توی سکوت بود که یه صدا از آشپزخونه شنیدم.از اتاق نیم نگاهی به آشپزخونه انداختم و دیدم یه نفر توی آشپزخونه ست...بهراد ، ینی قشـــنگ یارو رو دیدم ها ! اصن هیچ شکی توش نبود.هول شدم خواستم برم خفتـش کنم که یهو یه چیزی محکم خورد توی سرم.
- خب، بعدش چی شد؟
سورن – چی می خواستی بشه؟ من که همون لحظه عن شدم رو زمین، دیگه هیچی نفهمیدم.بعدش هم که بیدار شدم دیدم توی بیمارستانم و سامان هم بالای سرمه داره غر غر می کنه.
- پس اونی که من دیدم تو نبودی... .وقتی من رسیدم خونه ی تو تقریبا ساعت نه و نیم بود.
سورن – چی ؟ قضیه چیه؟! من متوجه نشدم.
- ببین، من صدای تو رو توی خونه م شنیدم.یه لحظه فکر کردم اومدی توی خونه و من متوجه نشدم...وقتی دیدم تو نیستی فهمیدم اوضاع به هم ریخته.سریع اومدم سمت خونه ی تو.دقیق یادمه ساعت نزدیک ِ ده بود.تو اومدی و درو برام باز کردی.یه کم هم با هم حرف زدیم، بعد یهو تو ، یعنی اونی که عین تو بود منو هُل داد توی آینه.
سورن – شوخی می کنی!
- نه به خدا...
سورن – حالا این یعنی چی؟ باید چی کار کنیم؟!
- نمی دونم...باید فک کنم...
سورن – به نظرت یه جن خودشو به شکل من دراورده؟
- احتمالش هست...ولی دقیق نمی دونم! بگو ببینم به کجای سرت ضربه زدن؟
romangram.com | @romangram_com