#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_150


بهش سلام کردم ، بدون اینکه جواب سلاممو بده با تعجب پرسید : تو دیگه از کجا پیدات شد؟

- مثه خودت، اومدم سر کار.

سورن – الانو نمیگم دیوونه، دیشبو میگم!

- آهان...یهو بی مقدمه پرسیدی متوجه نشدم!

همونطور که داشتیم از پله ها بالا می رفتیم گفتم : نگرانت شده بودم، حس می کردم اتفاق بدی افتاده.

سورن – من موندم چرا هر جا بحث آش و لاش شدن و کتک خوردنه تو هم خودتو می رسونی! اگه می زدن می کشتنت مسعود منو تیکه تیکه می کرد!

احساس کردم سورن از کاری که دیشب کرده خبر نداره...یا شاید هم واقعا اون یارو سورن نبوده! ازش پرسیدم : تو یادته چه اتفاقی افتاد؟

سورن – آره، تا آخرین لحظه شو یادمه.

با هم وارد دفتر شدیم و داشتیم می رفتیم سمت اتاق مون که آقای معظمی از اتاقش بیرون اومد.تا ما رو دید گفت : وایسید ببینم!

بهش سلام کردیم، خیلی آروم جواب سلام مونو داد و اومد جلو.

معظمی – چی شده؟ چرا این ریختی شدین؟!

من و سورن جوابی ندادیم.

معظمی - بذارین خودم حدس بزم؛ با چماق کوبیدین تو سر ِ همدیگه؟!

سورن – نه آقای معظمی، یه اتفاقی افتاد که از کنترل ما خارج بود...متاسفانه.

معظمی – حالا جفتی با این کله های باندپیچی اومدین اینجا منو حرص بدین؟ تشریف تونو ببرین خونه تون، میفتین رو دستم فردا باید جوابگو هر کسی بشم.

با گفتن این جمله بلافاصله رفت توی اتاقش.

سورن – منظور از "هر کسی" همون کس و ناکس بود دیگه؟


romangram.com | @romangram_com