#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_149
مسعود – گور پدرش، یه کار دیگه گیر میاری...
- گفتنش برای تو راحته...
مسعود – بهراد بی خیال شو، به خدا اخراجت نمی کنه.
نمی دونم چرا داشت اشکم درمیومد.اصلا روی احساساتم کنترل نداشتم.کم مونده بود بزنم زیر گریه!
- نه، من حتما باید برم...
مسعود – ای خدا!...باشه، قبول.ولی باید صبر کنی من برم برات لباس بیارم.می تونی تا اون موقع تحمل کنی؟!
- آره...باشه.مسعود، نری منو قال بزاری!
مسعود – نه، خیالت راحت.همین جا باش تا من بیام.
تا برگشتن مسعود نیم ساعتی طول کشید.حوالی ساعت دو و نیم نصفه شب بود که از بیمارستان بیرون اومدیم.مسعود اصرار داشت بریم خونه ی خودش اما من قبول نکردم.مسعود هم که دید حریف من نمیشه مجبور شد شب رو پیشم بمونه...البته کلی هم بهم غُر زد.
صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.ساعت از هفت گذشته بود.قبل از اینکه مسعود شاکی بشه موبایلمو خفه کردم و بلند شدم تا آماده ی رفتن بشم.
آبی به صورتم زدم و سریع آماده شدم.می خواستم باند ِ سرمو بِکنم اما وقتی نیم نگاهی به زخم سرم انداختم پشیمون شدم، ظاهرش چندان خوشایند نبود.
قبل از اینکه از خونه بیرون برم رفتم بالای سر مسعود، توی پذیرایی.
زدم بهش و گفتم : مسعود، من دارم میرم سر کار.
بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت : باشه... برو گورتو گم کن.
- تو اینجا می مونی یا من کلیدو با خودم ببرم؟
مسعود – نه، من یه ساعت دیگه می خوام برم شرکت.کلیدو ببر.
کلیدها رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.با بدبختی تونستم یه ماشین گیر بیارم و خودمو به دفتر برسونم.
هنوز وارد ساختمون نشده بودم که دیدم ماشین سورن پیچید توی خیابون و خیلی زود جلوی دفتر نگه داشت.مطمئنا اونم مثل من از ترس اخراج شدن اومده بود.در کل فکر نمی کردم بیاد و انتظار دیدنشو نداشتم.از ماشین پیاده شد و اومد سمت من.اونم مثل من سرش باندپیچی بود.جفت مون عین ِ احمق ها شده بودیم.
romangram.com | @romangram_com