#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_148


ترجیح دادم تا قبل از حرف زدن با سورن، در مورد جزئیات ماجرا چیزی به مسعود نگم.

- دقیق نمی دونم...ینی همه چی برام گنگه.فقط یادمه یه چیزی محکم خرد تو سرم.

مسعود - مطمئنی داری راست میگی؟

- آره!

مسعود – اونجور که من دیدم آینه شکسته بود، خونی هم بود...از قرار معلوم از زخم سر تو هم یه سری خرده های ریز ِ آینه دراوردن،یعنی یه نفر تو رو هُل داده توی آینه.طبیعتا باید تصویر ِ طرفو توی آینه دیده باشی دیگه!...

- نمی دونم...باور کن یادم نمیاد.

مسعود – باشه...باور کردم.ولی سعی کن زودتر یادت بیاد!

- ساعت چنده ؟

مسعود – یک - یک و نیم...

- من باید برم خونه.

مسعود – تا صبح که اصلا راه نداره.

- ولی من میرم.

خواستم از تخت پایین بیام که مسعود جلومو گرفت.

مسعود – کجا ؟! گفتن باید تا صبح بمونی.بعدم با این لباس ها می خوای بری؟!

- اصلا برام مهم نیست.من باید امشب برم خونه، فردا هم برم سر کار.

مسعود – گیر عجب خری افتادم! حالا یه روز نرو سر کار، میمیری؟

- به خدا معظمی اخراجم می کنه.همینجوریش هم دنبال بهونه ست.


romangram.com | @romangram_com