#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_147
ترجیح دادم چشمامو بسته نگه دارم و اون افرادو نبینم...دیدنشون بدتر منو می ترسوند.
کمی بعد دوباره مسعود برگشت پیش ِ من.حدس می زدم کسایی که توی حموم بودن از اونجا رفته باشن، در غیر این صورت حتما مسعود یه عکس العملی نشون میداد.این یه کم خیالمو راحت می کرد.
مسعود با صدایی نگران به سامان گفت : بدو زنگ بزن اورژانس بگو دو تا مصدوم داریم، آمبولانس بفرسفتن.
دور و برم پر از صدای زمزمه بود.انگار کلی آدم داشتن خیلی آروم با هم پچ پچ می کردن.صداشون خیلی ضعیف بود جوری که اصلا برام مفهوم نبود چی میگن.اما می دونستم که تعدادشون زیاده.سعی کردم چشمامو باز کنم و سر جام بشینم.برخلاف چیزی که فکر می کردم خیلی راحت تونستم بشینم.حس می کردم وزنم نصف شده! به شدت احساس سبکی می کردم ،در عین حال هیچ دردی رو هم حس نمی کردم.
نشستم و نگاهی به اطرافم انداختم.توی بیمارستان بودیم و به غیر از مسعود کسی توی اتاق نبود که اونم روی صندلی نشسته بود و سرشو روی تخت گذاشته بود.همچنان داشتم اون زمزمه ها رو می شنیدم اما نمی دونستم منبع ِ صدا کجاست.
همین لحظه مسعود متوجه من شد و سرشو از روی تخت برداشت.خیلی خسته به نظر می رسید.چشماش قرمز شده بودن اما خوشبختانه این بار به خاطر خستگی بود نه عصبانیت! دستی به موهاش کشید و گفت : شما دو تا آخرش منو روانی می کنید...جریان چی بود؟!
اون لحظه به هیچ وجه متوجه حرف های مسعود نشدم.یهو بی دلیل شروع کردم به خندیدن.اولش آروم می خندیدم اما هر لحظه خنده هام شدیدتر میشدن...از اون خنده های وحشتناک!! حس می کردم یه جوک ِ خیلی خنده دار برام تعریف کردن.صدای اون پچ پچ ها هنوز توی گوشم بود.مسعود با نگرانی و تعجب بهم نگاه می کرد...بیچاره گیج شده بود، نمی دونست برای چی دارم می خندم...حتی خودمم نمی دونم ولی اون لحظه انگار می دونستم.
مسعود با التماس گفت : بهراد تو رو خدا نخند!
صداها کم کم به پژواکی آهسته تبدیل شدن و از بین رفتن...من هم دیگه نمی خندیدم.تازه همه چیز داشت یادم میومد.بعد از چند ثانیه سکوت گفتم : سورن چطوره؟!
مسعود – خوبه...مطمئنا حالش از تو بهتره! سرش شکسته.
- دروغ که نمیگی؟
مسعود – نه.
- خدا رو شکر.
مسعود – بهراد، وضعیتت جدا نگران کننده شده! باید این جن گیری لعنتی رو بذاری کنار.
بعد زیر لب با لحن تهدیدآمیزی گفت : اگه من اون جنی که به تو گفته این کاره بشی رو ببینم...!
خبر نداشت که هاموس کپی رایت خودشه!
سورن نگفت چه اتفاقی افتاده؟!
مسعود – نه، به هوش اومد ولی حال خوبی واسه حرف زدن نداشت. حالا تو بگو چی شده.
romangram.com | @romangram_com