#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_146
کم کم احساس کردم چشمام دارن سیاهی میرن.حسابی کلافه بودم،شدیدا احساس خفگی می کردم و با هر بار تنفس آب بیشتری وارد ریه م میشد...به هیچ وجه نمی تونستم جلوی این حالت رو بگیرم.تمام امیدمو برای نجات از دست داده بودم.
چند لحظه بعد صدای بَمی به گوشم رسید.انگار که یه جسم خیلی سنگین از ارتفاع روی زمین افتاد.بعد شنیدم درِ یکی از اتاق ها با شدت به هم کوبید و یه نفر با قدم های بلند و سنگین شروع به دویدن کرد.صداها اونقدر بلند بودن که به راحتی شنیده می شدن.لحظه ای بعد صدای زنگ درو شنیدم...صدای زنگ دو سه بار توی خونه پیچید.آرزو می کردم مسعود پشت در باشه،در غیر این صورت کارم تموم بود.
دوست داشتم بدونم بیرون چه خبره و سورن در چه حاله،مدتی میشد که صدایی ازش نمی شنیدم.حس می کردم اون بیرون داره اتفاق بدی میفته.دلم نمی خواست بعد از من نوبت به سورن برسه و بلایی سرش بیارن.
توی اون چند ثانیه هزار تا فکر ناجور از ذهنم گذشت.صدایی از بیرون شنیده نمیشد.از صدای زنگ خبری نبود.دیگه سردی آب رو هم حس نمی کردم.برخلاف احساس سنگینی ای که چند لحظه قبل داشتم، احساس سبکی می کردم.با اینکه چشمام بسته بودن اما نور شدیدی رو روی صورتم حس می کردم.
اون نور چند ثانیه بیشتر دَووم نیورد و زود از بین رفت.می تونستم صدای آبی که از وان روی زمین می ریزه رو بشنوم.ثانیه ای بعد صدای در ِ ورودی و بعد صدای مسعود رو شنیدم که داشت با یه نفر حرف میزد.صداهاشون اصلا واضح نبود ولی مشخص بود که هنوز متوجه وضعیت ِ من و سورن نشدن.
دیگه چیزی رو حس نمی کردم، فقط صداها رو خیلی ضعیف می شنیدم.با اینکه می دونستم مسعود بزودی متوجه وضعیت میشه اما باز هم امیدی به نجات نداشتم.
همین لحظه مسعود و کسی که همراهش بود شروع کردن به صدا زدن ِ ما و ظرف ِ مدتی کوتاهی خودشونو به من رسوندن.وقتی منو از آب بیرون کشیدن خیلی دوست داشتم یه نفس عمیق بکشم ولی توانشو نداشتم.فشار زیادی رو روی قفسه ی سینه م حس می کردم، مثل این بود که یه نفر روش نشسته باشه.به سختی و بریده بریده نفس می کشیدم.
مسعود کنار من نشست و چند بار صدام زد.خیلی دلم می خواست جواب بدم یا حداقل بهشون بگم برن دنبال سورن ببینن چش شده ولی حیف...
کسی که همراه مسعود بود گفت : فک کنم باید بریم بیمارستان.
وقتی حرف زد فهمیدم سامان، برادر ِ سورن.حتما به خاطر سامان انقدر بی سر و صدا وارد خونه شدن ، چون کلید خونه ی سورنو داره.
مسعود – آره...سورن کجاست؟
سامان جوابی نداد، فقط صدای قدم هاشو شنیدم که از حموم بیرون رفت.
مسعود با حرص نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: اینجا بمب منفجر شده؟!
به محض تموم شدن ِ جمله ش، سامان با نگرانی صداش کرد.مسعود هم فورا از حموم بیرون رفت.دیگه داشتم سکته می کردم...می خواستم بدونم برای سورن چه اتفاقی افتاده.صدای مسعود و سامان رو خیلی گنگ می شنیدم.اصلا نمیشد تشخیص داد که دارن چی میگن.
تمام حواسم به صدای مسعود و سامان بود که احساس کردم دمای هوا خیلی ناگهانی پایین اومد.عبور جریان هوای سرد رو روی صورتم حس می کردم.می دونستم که این سرد شدن ِ هوا نشونه ی خوبی نیست.
یه صدای خیلی ضعیف توجه مو جلب کرد.اونقدر آروم بود که نمی تونستم بفهمم صدای چیه.هر چقدر می گذشت صدا قوی تر میشد تا اینکه متوجه شدم صدایی ِ پچ پچ ِ.توی اون چند ثانیه ای که مسعود از حموم بیرون رفته بود صدایی که شبیه به راه رفتن باشه نشنیده بودم اما اون لحظه حس می کردم چند نفر توی حموم، دور و ورم اند و دارن با هم پچ پچ می کنن.بین اون زمزمه ها می تونستم صدای خنده های ریز و شیطنت آمیز رو هم بشنوم.انگار داشتن به وضعیت من می خندیدن و مسخرم می کردن.
بدجوری ترسیده بودم.هیچ راهی برای فرار از اون وضع نداشتم.سعی کردم چشمامو باز کنم و ببینم دور و ورم چه خبره.با هر بدبختی ای که بود بلاخره موفق شدم.رو به رو و اطرافم اشباح سیاه رنگی رو می دیدم که کنار دیوار وایساده بودن و با هم خیلی آروم حرف می زدن.چشمام همه چیزو تار می دیدن و نمی تونستم چهره هاشونو خوب ببینم.
romangram.com | @romangram_com