#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_145
- تو نظری نداری؟
سورن – نه... .صاحبخونه م داشت می گفت که پسر یکی از فامیل هاش چند سالی ِ که گم شده.
- چقدر بد.
سورن – اوهوم، بعضی وقتا پیش میاد دیگه...یه نفر برای همیشه مفقود الاثر میشه.
- آره...تراژدی انسانی...
به سمت سورن چرخیدم و گفتم : مشخصه تو خیلی خوابت میاد، منم خستم...دیگه برم که تو هم بخوابی.
از جاش بلند شد و جلوم وایساد.لبخندی زد و گفت : نه، زیاد هم خوابم نمیاد.چند دقیقه دیگه بمون.
سورن دستاشو روی شونه های من گذاشت.دوباره به سمت آینه چرخیدم که یه آن با دیدن اون صحنه شوکه شدم...با اینکه فشار دست های سورنو روی شونه هام احساس می کردم اما تصویرشو توی آینه نمی دیدم! قبل از اینکه بخوام حرکتی کنم ، منو محکم به سمت آینه هُل داد.سرم با شدت به آینه برخورد کرد و آینه در جا تیکه تیکه شد.بی اختیار روی زمین نشستم و خون روی صورتم جاری شد.زخم سرم بدجوری می سوخت، حس می کردم تیکه های آینه توش گیر کردن.
نمی دونستم کسی که منو هُل داده سورن ِ یا نه! انقدر شوکه بودم که هیچی به ذهنم نمی رسید.حسابی ترسیده بودم.دوست داشتم از اون وضعیت فرار کنم اما نمی دونستم چجوری.
سورن دستمو محکم کشید و از جام بلندم کرد.خیلی بی خیال به نظر می رسید.سعی کردم دستمو از دستش جدا کنم و برای یه لحظه هم موفق شدم.خواستم از دستش فرار کنم اما همین که از اتاق بیرون اومدم و وارد راهرو شدم، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو به دیوار کوبید.درد توی تمام بدنم پیچید.بیشتر از همه سرم آسیب دیده بود.دیگه نمی تونستم بشینم.هر چی می گذشت بی رمق تر می شدم.
هر چقدر با خودم کلنجار می رفتم نمی تونستم باور کنم اون، کسی غیر از سورن ِ! اگه موجود دیگه ای بود حتما تا اون لحظه شمایل واقعی خودشو نشون میداد.
یکی دو دقیقه ای میشد که روی زمین افتاده بودم.امیدوار بودم سورن مثل اولش بشه اما هر چی می گذشت رفتارش خشن تر از قبل میشد.چند لحظه بعد دوباره اومد سراغم.دست چپمو گرفت و شروع به کشیدن ِ من روی زمین کرد.هیچ کاری از دستم برنمیومد.فقط به زور می تونستم اون یکی دستمو خیلی آروم حرکت بدم.
با التماس گفتم : سورن، این منم...بهراد...
سورن با خونسردی گفت : ســـیســــ سـاکت.
کمی بعد وارد حموم شدیم.سورن دست منو ول کرد و رفت سر وقت شیر آب.بعد از باز کردن شیر دوباره اومد سراغم.خیلی راحت منو بلند کرد و توی وان گذاشت.شکی نبود که یکی سورن رو وادار کرده چنین کارایی بکنه...درسته سورن همیشه از من قوی تر بوده اما چیزی که می دیدم خیلی فراتر از قدرت سورن بود.همش با خودم می گفتم سورن هیچ وقت راضی نمیشه همچین بلایی سر من بیاره...حتما کسی مجبورش کرده.فقط امیدوارم بودم زودتر به حالت اولش بگرده.
سورن دستای منو محکم گرفته بود و کمی از وزنش رو روی من انداخته بود تا حرکت نکنم...هر چند اگه این کارو نمی کرد باز هم من نمی تونستم حرکت کنم! آب هر لحظه بالاتر میومد تا اینکه کاملا رومو پوشوند.رنگ آب به خاطر خونی که از سرم میومد صورتی و قرمز شده بود.من که تا اون لحظه سعی کرده بودم نفسمو حبس کنم دیگه نتونستم دووم بیارم و همین لحظه آب وارد بینی و ریه هام شد.
با وجود خونی که توی آب پخش شده بود می تونستم صورت سورن رو ببینم.باز هم بی خیال و بی احساس به نظر می رسید.حس می کردم کارم تمومه...چند ثانیه ای میشد که دیگه نمی تونستم نفس بکشم.
سورن بی توجه به من از حموم بیرون رفت.فرصت خوبی برای بیرون اومدن از آب بود اما نزدیک به دو دقیقه بود که زیر ِ آب بودم و با ضربه ای هم که به سرم خورده بود اصلا نمی تونستم تکون بخورم.فکر کنم به خاطر همین بود که سورن بی خیالم شد!
romangram.com | @romangram_com