#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_144


سورن – چرا به خونه زنگ نزدی؟

- فرقی نداشت...به خاطر اتفاقی که توی خونه افتاد اگه جواب هم می دادی من بازم میومدم.

سورن – چه اتفاقی؟

- هیچی، مهم نیست.

سورن – باشه... بیا بریم توی اتاق خواب، اونجا حرف بزنیم.

رفتیم توی اتاق و من فورا روی تخت ولو شدم.سورن هم کنارم نشست.حس می کردم یه خرده ناراحته.از اون لبخندهای شیطنت آمیز همیشگیش خبری نبود.

- پکری؟

سورن – نه، فقط خستم.

- واقعا؟!

سورن – آره...

- داشتم میومدم اینجا به مسعود هم زنگ زدم بیاد.حالا خوب شد قبول نکرد وگرنه به گفته ی خودش با کمربند میفتاد به جون مون.

سورن – مسعود فقط تهدید می کنه.من عملا هیچ وقت ندیدم تو رو بزنه.

- بازم جای شکرش باقیه.اگه یه روز مسعود ه*و*س کنه منو بزنه شک نکن مرگم حتمی ِ چون عقده های این چند سالو روم خالی می کنه!

سورن – مطمئن باش تو همچین روزی رو نمی بینی.

بلند شدم تا کاپشن مو دربیارم.به محض دراوردن کاپشن متوجه سرمای هوای اتاق شدم.نگاهی به بخاری انداختم و دیدم خاموشه.حدس زدم علت سردی هوا همین باشه.کاپشن مو انداختم گوشه ی اتاق و یه قدم جلو رفتم.دقیقا رو به روی آینه قدی وایساده بودم.توی آینه به هیکل خودم نگاهی انداختم...

- من چند سال پیش عین یابو بودم.خدا رو شکر وزنم کم شد وگرنه تا الان حتما خودکشی کرده بودم.

سورن چیزی نگفت.دیگه داشتم مطمئن میشدم که خیلی خسته ست.با خودم گفتم پنج دقیقه ی دیگه می مونم بعد میرم.


romangram.com | @romangram_com