#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_143

صدا از اتاق خواب بود.اما احمقانه به نظر می رسید که سورن بدون اطلاع من وارد خونه شده باشه ! به هر حال باید می رفتم و یه نگاهی می نداختم.با شک و تردید جلو رفتم و در اتاقو باز کردم.یکی دو بار سورنو صدا زدم اما توی اتاق خواب نبود.وارد اتاق شدم و همه جاشو نگاه کردم.

به خودم قبولوندم که خیالاتی شدم.نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم برگردم سر جام و بخوابم که یهو صدای بسته شدن ِ در اتاق رو از پشت سرم شنیدم.حسابی از اون صدا جا خوردم و به سمت در چرخیدم.همین لحظه دوباره شنیدم که سورن منو صدا زد.این بار صدا از پشت در شنیده میشد.لحن صدا کاملا عادی بود و این بیشتر باعث میشد که فکر کنم سورن داره باهام شوخی می کنه.

به طرف در اتاق رفتم و بازش کردم.وقتی دیدم پشت در کسی نیست و تمام در و پنجره ها بسته اند حسابی ترسیدم.انگار واقعا یه خبرایی بود.فورا به سمت پذیرایی رفتم و اونجا رو هم نگاه کردم اما سورن رو ندیدم.تا به خودم اومدم برای سومین بار صدای سورن رو شنیدم اما این دفعه با دفعه های قبل فرق داشت.صدا از اتاق مشخصی به گوش نمی رسید.انگار تمام در و دیوارهای خونه با صدای سورن داشتن منو اسم منو صدا می زدن!

اما چه لزومی داشت که این صداها دقیقا مشابه صدای سورن باشن؟! حدس زدم این صداها یه نشونه باشن برای اینکه به من بفهمونن سورن توی دردسر افتاده.

سریع رفتم سراغ موبایلمو شماره ی سورن رو گرفتم.منتظر شدم تا جواب بده اما خبری نشد.نمی تونستم بی خیال قضیه بشم.زود رفتم توی اتاق تا آماده شم.

دو دقیقه ای آماده شدم و از خونه اومدم بیرون.توی راه مدام شماره ی سورن رو می گرفتم و هر بار که جواب نمی داد بدتر اعصابم خرد میشد.نزدیکای خونه ی سورن بودم که تصمیم گرفتم قبل از رسیدن، به مسعود هم خبر بدم.زود شماره شو گرفتم...

مسعود گوشی رو برداشت و با بی حوصلگی گفت : چیه؟!

- الو، مسعود من دارم میرم خونه ی سورن.فک کنم یه اتفاقی براش افتاده!

مسعود – خب که چی؟

- برات مهم نیست؟! شاید چیزیش شده باشه!

مسعود – لابد مثه اون دفعه خوابیده.من که حوصله ندارم تا اونجا بیام.بعدم اگه بیام و ببینم اون خوابه و تو الکی منو تا اونجا کشوندی اونوقت ِ که با کمربند میفتم به جون جفتتون! بی خیال ِ من شو.

دیگه چیزی نگفتم و گوشی رو قطع کردم.از قرار معلوم مسعود خیال ِ اومدن نداشت.خیلی زود رسیدم در خونه ی سورن.دو سه بار زنگ زدم اما جوابی نشنیدم.کم کم داشتم برای بالا رفتن از دیوار نقشه می کشیدم که از پشت آیفون گفت : کیه؟

- باز کن، بهرادم.

درو باز کرد و وارد حیاط شدم.سورن جلوی در خونه منتظرم بود.

- مسخره، چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!

سورن – صدای زنگشو می شنیدم اما هر چی گشتم پیداش نکردم.

با هم وارد خونه شدیم.چون بیشتر راه رو دویده بودم شدیدا گرمم شده بود و عرق کرده بودم.

- فکر کردم جَوون مرگ شدی رفت!

romangram.com | @romangram_com