#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_142
- من اینجا حق ِ آب و گل دارم.
شیدا – به هر حال اگه کاری هست بگین من انجام میدم.
- خیلی ممنون، شما بفرمایید.
کاملا مشخص بود که از یه چیزی ناراحته.لازم نبود برای فهمیدن این موضوع بهش خیره شم چون با یه نگاه هم میشد فهمید.
مسعود – ناراحتی... چیزی شده؟ کیوان چیزی گفته؟
سرشو پایین انداخت : نه، چیزی که نشده...فقط امروز یه کم با هم حرف مون شد.
مسعود – کیوان حرف مفت زیاد می زنه.این جور وقتا محکم بزن تو دهنش خفه شه.
یه کم خندید و گفت : بله، از این به بعد همین کارو می کنم.
مسعود – در کل اگه مشکلی بود به من بگو.کیوان زبون ِ منو بهتر می فهمه.
شیدا – چشم.با اجازه...
هنوز از آشپزخونه بیرون نرفته بود که گفتم : شیدا خانوم، کیوان سوژه ی خنده ی ما بود، تو رو خدا مواظبش باشین.
توقع داشتم حداقل یه کوچولو از این حرفم ناراحت بشه اما برعکس این بار بلندتر خندید و گفت : بله، حتما.
حوالی ساعت نه و نیم شب بود که از خونه ی مسعود زدم بیرون.با اینکه هنوز سر شب بود اما خیلی خسته بودم.دوست داشتم زودتر برسم خونه و بخوابم.
وارد خیابون مون که شدم، دختر همسایه رو دیدم که داشت کنار ریل راه آهن راه می رفت...تک و تنها! برام عجیب بود که چطور پدر و مادرش اجازه میدن این موقع شب تنها توی کوچه قدم بزنه.سرش پایین بود و داشت راه خودشو می رفت.اصلا هم متوجه من نشد.به غیر از من و اون کس دیگه ای توی خیابون نبود.با اینکه به من ربطی نداشت ولی نگران بودم اون وقت ِ شب براش اتفاقی بیفته.ولی در هر صورت کاری از دستم برنمیومد.
کوچه مثل همیشه سوت و کور بود.کلید انداختم و وارد خونه شدم.خوشحال بودم از اینکه مجبور نیستم شام درست کنم و م*س*تقیم می تونم برم بخوابم.زود لباس هامو عوض کردم و اومدم توی پذیرایی جلوی تلویزیون دراز کشیدم.کلا علاقه ای ندارم توی اتاق بخوابم، مخصوصا بعد از اتفاقاتی که توی اون چند ماه اخیر افتاده بود.
تلویزیون رو روشن کردم. برام مهم نبود چی پخش می کنه، فقط می خواستم وقتی دارم می خوابم یه صدا غیر از تق تق در و دیوارها بشنوم! انقدر خسته بودم که نیازی نبود برای خوابیدن تلاشی بکنم.چشمامو بسته بودم و کم کم داشت خوابم می برد که احساس کردم هوای اتاق به طرز محسوسی سرد شد.پایین اومدن دمای اتاق به قدری ناگهانی بود که به هیچ وجه احتمال نمی دادم طبیعی باشه.
سر جام نشستم و دور و برمو نگاه کردم.کسی اونجا نبود...یا لااقل من کسی رو نمی دیدم! چند ثانیه نشستم اما اتفاق خاصی نیفتاد.خواستم دوباره دراز بکشم ، هنوز سرمو روی بالش نذاشته بود که شنیدم سورن منو صدا زد. با شنیدن صدای سورن فورا از جام بلند شدم.شک نداشتم که اون صدا، صدای سورن ِ.کاملا واضح بود.
romangram.com | @romangram_com