#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_141

فوری زیرشو خاموش کردم.دیگه نمیشد چیزی نگم، با کلی استرس گفتم : مسعود، گند زدم به غذات.

مسعود – چی شد؟ چی کار کردی؟

- سیگارم افتاد توی قرمه سبزی!

مسعود اومد کنار اجاق و گفت : خاک بر سرت! حالا بگرد پیداش کن تا آبروم نرفته.

دو تایی با قاشق و ملاقه افتادیم به جون ِ غذا و بعد چند دقیقه فقط تونستیم ته ِ سیگاره رو از قرمه سبزی بکشیم بیرون، بقیه ش توی غذا حل شده بود! یه کم ازش چشیدیم، دیدیم طعم خاصی نمیده.مهم هم همون ته سیگار بود که ازش کشیدیم بیرون.البته من شانس اوردم مسعود اون قابلمه رو نکوبید توی کله م! اگه پیداش نمی کردیم حتما این کارو می کرد چون حین ِ گشتن هی تهدید می کرد که " می کشمت" و " تیکه تیکه ت می کنم".خلاصه خدا بهم رحم کرد!

قصد داشتم بعد از شام خیلی زود برگردم خونه اما وقتی دیدم همه به شیوه ای کاملا حرفه ای خودشونو برای شستن ظرف ها کنار کشیدن، دلم نیومد مسعودو با اون همه ظرف تنها بذارم.

اول مسعود یه سری از ظرف ها رو شست، وقتی خسته شد رو صندلی نشست و شروع کرد به سیگارکشیدن.کلا مسعود کم سیگار می کشه،فقط بعضی وقتا که خیلی خسته یا عصبی ِ.به محض نشستن مسعود رفتم و برای شستن ظرف ها دست به کار شدم.

- مسعود، من هنوز حکمت این مهمونی دادن های تو رو درک نکردم!

مسعود – وقتی ده بار میری خونه ی طرف، حداقل باید یه بار هم مهمونش کنی دیگه.

- خب نرو عزیز ِمن.مگه مجبوری؟! مثه من خودتو خلاص کن.

مسعود – وضعیت تو با من فرق داره.

- ای بابا...چند بار که نری خونه شون فراموشت می کنن.زیاد هم کار سختی نیست.

همین لحظه نامزد ِ کیوان اومد توی آشپزخونه و گفت : اجازه بدین منم کمکتون کنم....

مسعود – نه، دستت درد نکنه.بهراد هست، بعدم دیگه چیز زیادی نمونده.

شیدا – آخه اینجوری که بده.

مسعود – نه بابا...چه بدی ای داره؟... مهمون که نباید ظرف بشوره.

شیدا – پس چرا آقا بهراد دارن می شورن؟

مسعود –بهراد که مهمون نیست.

romangram.com | @romangram_com