#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_140


- کیوان جان باید بهت بگم که تو هنوز منو نشناختی...من که هیچی، خودت هم نشناختی! امام علی میگه کسی که به خودش جاهله به دیگران جاهل تره.با این تفاسیر بهتره در مورد دیگران قضاوت نکنی.

عمه مریم – بچه ها انقدر با هم بحث نکنید، یه امشبو بذارید با اعصاب راحت سر کنیم.

- باور کنید من متنفرم از اینکه با کیوان حرف بزنم...واقعا نمی دونم چه اصراری داره با من بحث کنه!

کیوان از کوره در رفت و گفت : فکر کردی من خیلی خوشم میاد؟

- ظاهرا که اینطور به نظر می رسه!

مسعود – بهراد، پاشو برو تو آشپزخونه یه سر به غذاها بزن.

با این حرف مسعود بی درنگ بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و تونستم نفس راحتی بکشم.واقعا جو مسخره ای بود.من نمی دونم اینا از این بحث های الکی می خوان به کجا برسن!

یه سیگار روشن کردم تا اعصابم آروم بشه.با اینکه سر زدن به غذاها بهونه بود اما بهشون نگاهی انداختم.تقریبا همشون آماده بودن.

چند لحظه بعد مسعود هم اومد توی آشپزخونه.

- کاش نمی گفتی من بیام.

مسعود – سخت نگیر.کیوان همیشه حرف مفت می زنه، این که دیگه اعصاب خردی نداره.

- زودتر شام رو ردیف کن من برم.

مسعود – باشه، چند دقیقه صبر کنی آماده ست.

مسعود مشغول آماده کردن ظرف ها شد.منم کنار اجاق وایساده بودم و هر از گاهی با قاشق قرمه سبزی رو هم می زدم.

مسعود - از سورن چه خبر؟

- خوبه...

همینطور که داشتم غذا رو هم می زدم یهو یه خرده از خاک سیگارم افتاد توی قرمه سبزی.تا به خودم جنبیدم و خواستم درش بیارم قاطی غذا شد.منم ترجیح دادم صداشو درنیارم.اما برای یه لحظه حواسم پرت شد و دستم لرزید ، کل ِ سیگارم افتاد توی قابلمه!


romangram.com | @romangram_com