#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_139
عمو محمد – شما دو تا ، تا آخر عمرتون به خاطر همدیگه می خواید عزب بمونید؟!
قبل از اینکه من و مسعود جوابی بدیم صدای زنگ در به گوش رسید.مسعود بلند شد و رفت تا درو باز کنه.خیلی زود برگشت و گفت : نسترنه.
از شنیدن اون خبر خیلی ناراحت شدم اما کمی خیالم راحت بود.از وقتی که نسترن و علیرضا عقد کرده بودن، کمتر به من می پرید!
چند ثانیه بعد نسترن اومد و از همون لحظه ی اول شروع کرد به مزه پروندن...
نسترن – سلام به همگی، خاندایی گرامی،زندایی جان، خاله ی گلم،آقای صفایی و خانوم گلش، شیدا جون و دایی مسعود خوشگلم که بد مدل نگاه می کنه.
مطمئنم قیافه ی من و مسعود توی اون لحظه خیلی دیدنی شده بود.مثل این بود که یه جک بی مزه ی در حد اعلا برامون تعریف کرده باشن، مسعود که کاملا خنثی بود.اصلا بچه م شکه شده بود.
کیوان – ما هم که بوقیم!
نسترن – نه عزیزم، بزرگتر ها در اولویتن.
نسترن نیم نگاهی به من انداخت و رفت کنار عمه مریم نشست، بعد خطاب به مسعود گفت : سلام دایی جون،خیلی مخلصیم...شما کجایین قربان؟!!...(با چشم اشاره ای به من کرد)... با از ما بهترون می گردین دیگه تحویل نمی گیرین!
مسعود بی توجه به حرفای نسترن، خیلی خشک و خالی گفت : علیک سلام.
آقای صفایی – خب آقا بهراد، از شوخی گذشته شما واقعا قصد ندارید سر و سامون بگیرین؟
- نه، من فکر می کنم شرایطشو ندارم.
عمو محمد – اتفاقا الان بهترین موقعشه چون هم کار داری هم خونه.
- من اگه شرایطش رو هم داشته باشم همچین اشتباهی نمی کنم.
آقای صفایی – چرا؟
لبخندی زدم و گفتم : چرا وقتی می تونم دخترهای زیادی رو شاد و راضی نگه دارم،صرفا یه دختر رو بدبخت و سیاه روز کنم؟
خودمم می دونستم تفحه ای نیستم اما اون لحظه لازم بود اینو بگم.دوست داشتم نسترن و کیوان متوجه بشن که چه اشتباهی کردن...حسابی دلم خنک شد و کیف کردم.آقای صفایی هم دیگه چیزی نگفت...فک کنم قانع شد!
این وسط کیوان نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت : بهراد جان شرمنده که اینو میگم ولی فکر نمی کنم حتی یه دختر هم وجود داشته باشه که بخواد با تو زندگی کنه، چه برسه به چند تا دختر!
romangram.com | @romangram_com