#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_133

خالقی – چرا؟

- برای اینکه اون جن از دخترتون خواسته برگردین خونه تون، مشخصه که خودشو مالک این خونه نمی دونه و نمی خواد شما رو فراری بده.فقط می خواد اذیتتون کنه.اما اینکه چرا اونجا از آزار و اذیت خبری نیست جای سوال داره!

همین لحظه یه سنگ ِ نسبتا بزرگ با شتاب از پنجره وارد خونه شد و با کمی فاصله جلوی پای ما افتاد.سنگ به قدری بزرگ بود که اگه بهمون می خورد حتما آسیب می دیدیم.

خالقی – هر چند دقیقه یه بار سنگ می ندازن.هر چقدر هم سعی کردیم سنگ اندازو پیدا کنیم موفق نشدیم.

به طرف سنگ رفتم.می خواستم قبل از اینکه ببرنش، خودمو بهش برسونم.از روی زمین برش داشتم.

نزدیک دهنم گرفتمش و آهسته گفتم : حَسبِیَ اللهُ کَفی سَمِعَ اللهُ لمن دَعاء لیسَ وَراءَ الله مُنتَهی ( از کتاب مجمع الدعوات الکبیر صفحه 49)

سنگ رو از پنجره به بیرون پرتاب کردم.از سنگ صدایی شبیه به بال زدن کبوترها شنیده شد.

- ببخشید، ساعت چنده ؟

خالقی – ده دقیقه به شش.

با افسوس گفتم : ای بابا...

خالقی – باید جایی می رفتین؟

- نه ، مربوط به مشکل شماست.امروز یکشنبه ست دیگه؟

خالقی – بله.

- پنج، ساعت ِ مریخ بود که متاسفانه از کفمون رفت.

خالقی – یعنی دیگه نمیشه کاری کرد؟

- چرا، میشه. ولی باید تا ساعت ده ِ شب صبر کنیم که چون من نمی تونم تا اون موقع اینجا بمونم شاید مجبور بشین خودتون دعا رو بخونید که اونم کار سختی نیست،راحت می تونید انجامش بدید.فقط اگه میشه لطف کنید و برید سراغ خونواده تون، بیارینشون اینجا.

خالقی – این ضروری ِ؟

- بله، فکر می کنم.

romangram.com | @romangram_com