#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_132
آقای خالق گفت :" دوباره شروع کردن" و بعد زیر لب بسم الله الرحمن الرحیم گفت.
اون مرد یه سنگ دیگه به طرف من پرتاب کرد و دوباره جلوی پام افتاد.این بار با صدای خش داری گفت : گمشو! زودباش از اینجا برو!
خم شدم و یکی از سنگ ها رو از روی زمین برداشتم و به طرفش پرت کردم اما سنگ از بدنش رد شد.
- خودت گمشو ع*و*ض*ی، چون ممکنه اتفاقای بدی برات بیفته.
دوباره حرکت کردم و خودمو به آقای خالقی رسوندم تا وارد خونه بشیم.اون جن هم از جاش بلند شد، از روی دیوار شروع به راه رفتن کرد و گفت : تو فقط یه بچه ای، هیچ قدرتی نداری.
- اگه اینجوری ِ پس دیگه نگران چی هستی؟
حین ِ حرف زدن ِ ما، آقای خالقی و برادرش مدام با ترس و تعجب به هم نگاه می کردن اما چیزی نمی پرسیدن.البته من خودمم تعجب کرده بودم، انگار بعد از دیدن هاموس رفته بودم اونور ماوراء! اما در کل زیاد نترسیده بودم چون معلوم بود اون جن با دیدن من احساس خطر کرده.
با هم وارد خونه شدیم.خونه ی بزرگی نبود.کمی هم به هم ریخته به نظر می رسید.چند تا از شیشه ها شکسته بودن و کلی خرده شیشه روی زمین ریخته بود.کس دیگه ای رو توی خونه نمی دیدم...
- شیشه ها رو چجوری شکستن؟
خالقی – با سنگ.
- پس سنگ ها کجان؟
خالقی – هر بار که سنگ می ندازن بعد ِ چند لحظه سنگ ها غیب میشن!
- خانواده تون خونه نیستن؟
خالقی – از ترس دیگه نمی تونستن اینجا بمونن، فرستادمشون خونه ی برادرم.
- الان که فرستادین شون اونجا دیگه کسی اذیتشون نمی کنه؟
خالقی – نه، اونجا از پرتاب سنگ خبری نیست.فقط دیشب دختر کوچیکم اومد پیشم و گفت یه مرد سفید پوش بهش گفته باید برگردیم خونه ی خودمون.
- عجیبه که اونجا اذیتتون نمی کنن!
romangram.com | @romangram_com