#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_131
ده دقیقه ای به اون آدرس رسیدیم.کوچه رو پیدا کردیم اما سورن دیگه وارد کوچه نشد و توی خیابون نگه داشت.
با سورن خدافظی کردم و از ماشین پیاده شدم.از سر کوچه یه نخ سیگار روشن کردم و راه افتادم تا از روی پلاک ها خونه رو پیدا کنم.کوچه ی عریضی بود.بیشتر خونه هاش هم ویلایی بودن، البته مشخص بود که اکثر خونه ها قدیمی هستن و خونه ی لوکسی اون اطراف دیده نمیشد.کمی که جلوتر رفتم دیدم یه عده زن و مرد و بچه اطراف یه خونه وایسادن، در خونه هم باز بود.حدس زدم همون خونه ای ِ که دنبالش می گردم.از بین اون جمعیت گذشتم و خودمو رسوندم جلوی در اون خونه.به پلاکش که نگاه کردم دیدم حدسم درست بود.
با اینکه در باز بود اما داخل نرفتم.ترجیح دادم اول زنگ بزنم تا یکی از اهالی خونه بیاد دم در.دو سه بار زنگ زدم و منتظر شدم.اون جماعت فضول هم همینطور به من زل زده بودن و هی توی خونه سرک می کشیدن.اگه حوصله شو داشتم بهشون می گفتم آخه شماها که کاری از دستتون برنمیاد وایسادین چی رو نگاه می کنین! منتها گفتنش فایده ای نداشت، چون اگه می خواستن بفهمن تا اون زمان فهمیده بودن.
به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم، توی اون چند لحظه که جلوی در بودم گاهی اوقات صداهایی شبیه به شکستن شیشه از داخل خونه شنیده میشد.یکی دو دقیقه بعد، دو تا آقای میانسال اومدن جلوی در.
بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : من از طرف دکتر رمضان اومدم.
هر دو حالت چهره شون تغییر کرد.انگار از دیدنم خیلی خوشحال شده بودن ، بهم تعارف کردن که وارد خونه بشم.
یکی شون گفت : سه شنبه منتظرتون بودیم اما آقای دکتر گفتن فعلا وقت ندارید، ببخشید اسم شما چیه؟
- من بهرادم.
- منم خالقی هستم، ایشون هم برادرمه... .
اونا حواسشون نبود ولی من درو بستم تا اون مردمِ جلوی در برن رد ِ کارشون.خیلی رو اعصاب بودن!
همین که وارد حیاط شدم دیدم سمت چپم، یه مرد سفید پوش با بی خیالی روی دیوار دراز کشیده.لباسش شبیه به دیشداشه ی اعراب بود، سفید و بلند...یه لحظه شک کردم گفتم شاید از اهالی خونه باشه.قیافه ش کاملا عادی بود، با موهای کوتاه مشکی و پوستی سبزه.همونجا وایسادم و با دقت بهش نگاه کردم.
آقای خالقی که کمی جلوتر از من بود ایستاد و پرسید : چیزی شده ؟
من در حالی که داشتم به اون مرد نگاه می کردم با شک و تردید گفتم : هیچی، فقط...
هنوز جمله مو کامل نکرده بودم که مرد روی دیوار بلند شد و سر جاش نشست.تا چشمش به من افتاد با عصبانیت رو به خالقی و برادرش گفت : این پسرو چرا با خودتون اوردین؟!
خالقی که به نظر میومد نه اون مرد رو می بینه و نه صداشو می شنوه، به من نگاه می کرد و منتظر بود جوابشو بدم.
به مرد روی دیوار اشاره کردم و گفتم : شما اون مرد رو نمی بینید؟
هر دو در حالی چشماشون از تعجب گرد شده بود گفتن نه.
همین لحظه مرد سفید پوش یه سنگ به طرف من پرتاب کرد اما اون سنگ بهم نخورد و جلوی پام افتاد.احساس کردم خودش هم نمی خواست سنگ بهم بخوره وگرنه به راحتی می تونست منو بزنه.
romangram.com | @romangram_com