#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_130
بلاخره رسیدیم جلوی خونه و سورن نگه داشت.درو باز کردم اما قبل از اینکه پیاده بشم گفتم : سورن، میشه یه خواهشی ازت کنم؟
سورن – آره، بگو.
چند لحظه فکر کردم دیدم هیچ رقمه روم نمیشه به خاطر دو سه تومن خودمو ضایه کنم.بی خیالش شدم و گفتم : هیچی، مهم نیست.خدافظ.
سورن دستمو گرفت و گفت : وایسا بینم! چی می خواستی بگی؟
- هیچی،همینجوری یه چیزی گفتم.
هر چی سعی می کردم دستمو از دستش جدا کنم ولی زورم نمی رسید...
- چه زوری هم داره ک*ث*ا*ف*ت!
سورن – تا نگی ول نمی کنم.
- بابا می خواستم بگم منو تا یه جایی برسون ولی منصرف شدم، گفتم خسته ای وقتتو نگیرم.
دستمو ول کرد و گفت : الان می خوای بری؟
- آره.
سورن – باشه، می رسونمت.این که دیگه خجالت نداره.
اومدم از ماشین پیاده شم که دوباره دستمو گرفت و با نیشخندی گفت : بهراد، مطمئنی همین بود؟
دستمو محکم کشیدم :
- آره روانی. ولی اگه خسته ای خودم میرم.
سورن – نه، مشکلی نیست.برو، من اینجا منتظرتم.خودم می برمت.
رفتم داخل و وسایلمو برداشتم.از خونه بیرون اومدم، داشتم درو می بستم که دختر همسایه رو دیدم که داشت وارد خونه شون میشد.می خواستم بهش سلام کنم اما یه نگاه چپی بهم انداخت و درو بست.البته همون بهتر، لیاقت سلام منو نداشت!
romangram.com | @romangram_com