#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_129
سورن – دقیقا.
شیشه ی ماشینو کمی پایین اوردم و یه سیگار روشن کردم.
- اون روز که خونه ی بابام اینا بودم مسعود یه لحظه از دستم عصبانی شد...
سورن – زدت؟
- نه فقط تهدید کرد.بعد ازم پرسید می دونی چرا تا حالا نزدمت؟
سورن – خب، تو چی گفتی؟
- گفتم نمی دونم، اونم بدتر عصبانی شد گفت تو یه سری چیزا رو نمی فهمی.
سورن – راست گفته دیگه، یعنی تو واقعا نمی دونی با این اخلاق مزخرفت چطوری تا حالا از مسعود کتک نخوردی؟
- نه، البته یه حدس هایی می زنم، اما شک دارم.
سورن – یارو با زبون بی زبونی داره میگه من تو رو دوست دارم، ازت خوشم میاد واسه همین نمی زنمت.
- واقعا منظورش این بوده؟!
سورن – آره دیگه، مگه اینکه تو دلیل قانع کننده تری داشته باشی!
- پس چرا من متوجه نشدم؟
سورن – اگه متوجه میشدی باید تعجب می کردی.من فک می کنم تو اوایل احساساتی تر بودی، نمی دونم روزگار چه بلایی سرت اورده!
- بهم حق بده، مسعود خیلی عجیب ابراز احساسات می کنه!
سورن – اینکه همیشه هواتو داره عجیبه؟
دیگه جوابی نداشتم بدم، کلا لال شدم.سورن درست می گفت، من توی این مسائل خیلی گیجم.
یه لحظه فکر کردم به سورن بگم منو برسونه به این آدرسی که مهراب فرستاده اما یادم افتاد که باید برم خونه وسایلمو بردارم.از یه طرف هم متوجه شدم نه تو جیبم، نه توی خونه یه قِرون هم برام نمونده.با خودم گفتم میرم اونجا یه پولی از اون یارو می گیرم و وضعم تا حدودی رو به راه میشه، اما بدبختی اینجا بود که حتی پول واسه کرایه تاکسی هم نداشتم!
romangram.com | @romangram_com