#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_128


هاموس از جاش بلند شد و گفت : من دیگه باید برم.چیزایی که بهت گفتمو فراموش نکن.

- چیا رو ؟

دقیقا مثل مسعود که موقع عصبانیت رنگ پوستش سرخ میشه، صورتش سرخ شد و گفت : دو ساعته دارم در مورد چی حرف می زنم؟!

- آهان...فهمیدم، فقط می خواستم بدونم کدوم قشمتش مهمتره که روی همون تمرکز کنم...چرا عصبی میشی؟

هاموس – منظورم همه ی حرفام بود.سعی کن هیچ کدومو فراموش نکنی، که البته بعید می دونم! بهراد، بعضی وقتا تو خنگ ترین آدمی میشی که می شناسم.

- اتفاقا من حافظه ی خوبی دارم.

هاموس – کاملا واضحه! حالا می فهمم مسعود چه عذابی می کشه!

- تو نگران اون نباش...

خواستم بلند شم که تا دم در همراهیش کنم اما گفت که نیازی نیست و فورا رفت.به شخصه تا چند دقیقه بعد از رفتنش صدای در حیاط رو نشنیدم.

دوباره رو زمین دراز کشیدم که بخوابم.خوشبختانه این بار دیگه از اون تصاویر مالیخولیایی که جلوی چشمم رژه می رفتن خبری نبود و زود خوابم برد.

چند دقیقه ای میشد که توی ماشین منتظر سورن بودم.دیگه کم کم داشت حوصله م سر می رفت.از سر بیکاری داشبرد رو باز کردم، دیدم سه چهار جور کرِم توشه؛ ضد آفتاب، ضد لک، سفید کننده...اگه سورنو نمی شناختم حتما تعجب می کردم.خود ِ من اگه به خفن ترین ضایعه ی پوستی هم دچار بشم بازم حوصله ی این کارا رو ندارم.

همچنان منتظر بودم که موبایلم زنگ خورد.یه اس ام اس از طرف مهرآب بود.آدرسی که هاموس ازش حرف می زد رو برام فرستاده بود، بدون هیچ توضیحی.

چند لحظه بعد سورن از ساختمون دفتر بیرون اومد و سوار ماشین شد.

سورن – ببخشید دیر شد، این یارو باز منو به حرف گرفت.

- چی می گفت؟

سورن – چرت و پرت.من که اصلا نفهمیدم چی گفت، فقط تایید می کردم.

- اون چقدر ابلهه که با تو حرف می زنه.


romangram.com | @romangram_com