#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_127
مسعود – سلام، چطوری؟ خوبی؟
- آره، تو خوبی؟
مسعود – اِی، بد نیستم...دیگه جنی چیزی بهت حمله نکرد؟
به هاموس نگاهی انداختم : حمله که چه عرض کنم...
مسعود – یعنی چی؟!
- هیچی ، همینجوری یه چیزی گفتم.
مسعود – خلاصه اگه مشکلی بود به من بگو.
- باشه، حتما.
مسعود – زنگ زدم بهت بگم فردا شب، برای شام بیای اینجا.
- باید ببینم تا فردا چی پیش میاد.اگه تونستم میام.
مسعود – باشه، پس فردا شب می بینمت.خدافظ.
- گفتم اگه....
هنوز جمله مو کامل نکرده بودم که مسعود گوشی رو قطع کرد.ینی به اندازه ی یه پشگل هم به حرفم اهمیت نداد!
- تو الان که اینجا نشستی مسعود رو ببینی؟!
هاموس – نه، فقط بعضی وقتا افکارش به شکل تصاویر گذرا توی ذهنم تداعی میشن.
- فقط افکارش؟! پس چجوری فهمیدی اون لحظه گوشی رو برداشت؟
هاموس – خب اونم جزوی از افکارش بود دیگه!
نمی دونستم من خنگم یا واقعا بین "افکار" و "اعمال" فرقی نیست! در کل برداشت من این بود که هاموس تو اون لحظه داره مسعود رو می بینه.
romangram.com | @romangram_com