#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_126
- مهراب زیاد روی این چیزا تاکید نمی کرد...
هاموس – اشتباه کرده چون اینا خیلی مهم اند.از این به بعد بیشتر دقت کن.امروز و فردا هم مهرآب باهات تماس می گیره و یه خانواده رو بهت معرفی می کنه که مشکل دارن.حتما برو سراغشون، باشه؟
- باشه...تو با مهرآب هم به همین صورت در ارتباطی؟!
هاموس – نه به این شکل.مهرآب زیاد علاقه نداره با جن ها ملاقات کنه.
- یه سوال، الان تو در حالت انقباضی؟
کوتاه خندید و گفت : تو خیلی با نمکی.اصلا یکی از دلایل مون برای انتخاب تو همین حس ِ شوخ طبعی ت بود.
- جدی پرسیدم، برام جالبه بدونم.
هاموس – آره، درسته ولی انبساط و انقباض ما برای خودمون یه معقوله ی کاملا طبیعی ِ.مثل این ِ که من از تو بپرسم "الان داری نفس می کشی؟".
- می دونی آخه درکش برای من یه کم سخته.
هاموس چند لحظه مکث کرد، انگار که صدایی شنیده باشه...اما من چیزی نمی شنیدم، ازش پرسیدم : چیزی شده؟
هاموس – می خواد زنگ بزنه.
اصلا متوجه منظورش نشدم...
- چی؟!!
هاموس – الان گوشی رو برداشت.
چند لحظه بیشتر طول نکشید که صدای زنگ گوشیم بلند شد.اسم مسعود روی صفحه ی موبایلم بود.هاموس لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : دیدی گفتم!
مطمئنم آخرش من روانی میشم!
گوشی رو برداشتم : الو، سلام.
romangram.com | @romangram_com