#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_134


خالقی – باشه، پس من میرم دنبالشون.

آقای خالقی بعد از کلی عذرخواهی رفت تا خانواده شو بیاره.احتمال می دادم با اومدنشون یه چیزایی مشخص بشه.البته همون موقع هم می تونستم یه دعا برای دور کردن اون جن بهشون بدم اما دلم نمیومد مشکل ِ جن ِ رو حل نکنم.به هر حال ما اگه خالقی و خانواده ش به هر نحوی به اون آسیب زده باشن، می تونستم برای معالجه ش از قرآن کمک بگیرم.

توی اون چند دقیقه ای که با برادر آقای خالقی تنها بودم، هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد.کلا آدم آرومی به نظر می رسید.منم از حرافی خوشم نمیومد، حس کردم اونم علاقه ای به حرف زدن نداره برای همین چیزی نگفتم.مدام توی پذیرایی راه می رفتم و به پنجره ها نگاه می کردم.بیشتر شیشه ها رو شکسته بودن.همه جای خونه پر از خرده شیشه بود و مواظب بودم پاهام روشون نره.

از سر و وضع خونه شون میشد فهمید که وضع مالی ِ خیلی خوبی ندارن.برای همین هی با خودم کلنجار می رفتم که چقدر ازشون پول بگیرم.همه چیز رو توی ذهنم مرور کردم تا یه وقت گند نزنم و نتونم چیزی کاسب شم!

خیلی زود آقای خالقی و خانواده ش از راه رسیدن.سه تا بچه ی قد و نیم قد داشت.دو تا پسر و یه دختر که حدودا پنج شش سالش بود.دختره از همشون کوچیک تر بود.تعجبی نداشت که اون جن خودش رو به اون دختر بچه نشون میداد.

به نظر می رسید بچه ها از وارد شدن به خونه ترسیده بودن.همگی به پدر و مادرشون چسبیده بودن و دائم به اطراف نگاه می کردن.جلو رفتم و با کلی افه ی مهربونی بهشون سلام کردم اما هیچکدوم جوابمو ندادن.از اینکه ضایع شده بودم خندم گرفت ولی فکر کنم پدر و مادره گذاشتن به حساب مهربونیم ، واسه همین یه لبخند ملیح بهم تحویل دادن.باید با بچه ها حرف می زدم...که از قرار معلوم این کار از جن گیری هم سخت تر بود!

ازشون خواستم که همه توی پذیرایی بشینن.آقای خالقی و همسرش کنار هم نشستن ، بچه ها هم روی پای پدر و مادرشون.برادر آقای خالقی هم با فاصله ی زیادی، رو به روی من نشست.هیچ کدوم نزدیک من نبودن، انگار می ترسیدن کنار من باشن.حسابی معذب شده بودم ، دوست داشتم زودتر از شرّ نگاه هاشون خلاص شم.

هنوز حرفامو شروع نکرده بودم که یه سنگ، با سرعت از پنجره وارد خونه شد و گوشه ی پذیرایی افتاد.بچه ها خیلی ترسیده بودن، نزدیک بود گریه شون دربیاد.اما خب...باید تحمل می کردن.

- سعی کنید بی اهمیت باشید و نترسید.مطمئن باشید تا وقتی که من اینجا اتفاقی نمی افته.

تا اینو گفتم یه سنگ دیگه فورا وارد خونه شد و گلدونی که گوشه خونه قرار داشت رو خرد و خاکشیر کرد.

این بار دیگه بچه ها گریه شون در اومد و حسابی برای رفتن بی تابی می کردن.

لبخندی زدم و گفتم : منظورم این بود تا زمانی که من اینجام به خودتون آسیبی نمی زنن.

با گفتن این جمله نزدیک بود خودمم بپرم پشت مبل، پناه بگیرم ولی خدارو شکر این بار اتفاقی نیفتاد.

- من شک ندارم کسایی که دارن شما رو اذیت می کنن باهاتون خصومت شخصی دارن وگرنه مطمئنا بیرون از این خونه هم بهتون آسیب می زدن.ببینم، از بین اعضای خانواده کسی هست که صدمه دیده باشه یا اینکه بیشتر آزار و اذیت ها متوجه اون باشه؟!

خالقی – بچه ها که تا به حال آسیبی ندیدن، خانومم هم همینطور.بیشتر وسایل خونه جا به جا میشن و اخیرا هم که پرتاب سنگ شروع شده، به هیچ عنوان هم متوقف نمیشه.

- خودتون چی ؟

خالقی – بله؟!


romangram.com | @romangram_com