#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_123

هاموس – ترجیح می دادی از توی کمد بیرون بیام؟!

- نه، به هیچ وجه...

هاموس – مطمئن باش بهترین حالت رو برای ظاهر شدن انتخاب کردم.لازم بود ببینمت.

- آره، اتفاقا منم خیلی دوست داشتم ببینمت ولی نمی دونستم چجوری! بد نیست اینو بهم توضیح بدی.

هاموس – هر وقت لازم باشه خودم میام سراغت، نگران نباش.

- می تونم یه سوال ازت بپرسم؟

هاموس – حتما.

- الان تو و مسعود یه جورایی دوقلو محسوب میشین دیگه؟

هاموس – آره، تقریبا.

- اونوقت اخلاق هاتون هم شبیه ِ هم ِ؟

هاموس – خب...نه زیاد.فکر می کنم، من کمی خونسردتر باشم.

- من هم همزاد دارم؟!

هاموس – آره.همه ی آدما به جز حضرت محمد و دخترش فاطمه و دوازده امام، همزاد دارن.منتها من به شخصه همزاد تو رو ندیدم.

- منم امیدوارم هیچ وقت نبینمش وگرنه حتما دیوونه میشم!

هاموس – بگذریم...من اومدم اینجا تا در مورد اتفاقایی که توی جنگل افتاد صحبت کنیم.

- عالیه! فقط یه چیزی، من که هیچی نمی دونم.بهتره تو توضیح بدی.

هاموس – موضوع برای من هم گنگ ِ.اون جن هایی که توی جنگل به شما حمله کردن از یه گروه نبودن.باید حواستو جمع کنی.یه عده از جن ها می خوان به شما آسیب بزنن.

- اومدی اینجا، یه دور منو تا مرز سکته بردی که اینو بگی؟ اینو که خودم هم می دونستم.دلیل این حملات چیه؟

romangram.com | @romangram_com