#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_122
- نه نه، این درست نیست.معظمی دنبال بهونه ست که منو از اینجا بندازه بیرون.کلا از اون دسته آدم هاست که با قیافه ی من حال نمی کنه.
سورن – چرت نگو، به این چیزا ربطی نداره.
- جدی میگم، دیگه در زمینه ی شناخت این جور آدما خبره شدم.
تمام روز برای اینکه معظمی سر هر مسئله ی کوچیکی بهم گیر نده مجبور شدم دنبال پرونده ها بال بال بزنم.هر چقدر کار می کردم، بیشتر مطمئن میشدم که به وکالت علاقه ای ندارم.حقیقتا جن گیری رو ترجیح می دادم...لااقل هیجانش بیشتره!
بعد از ظهر سورن منو تا خونه رسوند و رفت.انقدر خسته بودم که دلم می خواست بخوابم و دیگه بلند نشم.سریع لباس هامو عوض کردم و اومدم توی پذیرایی دراز کشیدم.همش به این فکر می کردم که اگه یه روزی جن گیری برام درآمد ثابتی داشته باشه، وکلات رو می ب*و*سم می ذارم کنار.چون احتمال اینکه در راه جن گیری کشته بشم کمتر از وکالت ِ!
حس می کردم هیچ وقت توی عمرم انقدر خسته نشدم.چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم اما توی هر ثانیه صد تا تصویر عجق وجق از جلوی چشمم رد می شد.کاملا قاطی کرده بودم.جوری بود که کم کم خودم هم شک کردم که اثر خستگی باشه.احساس می کردم دمای بدنم بالاست.با اینکه خسته بودم اما بلند شدم تا آبی به دست و صورتم بزنم، شاید این تصاویر گور شونو از جلوی چشمم گم کنن.
رفتم توی آشپزخونه و در یک حرکت نمادین سرمو زیر آب سرد گرفتم. ولی به خاطر سردی آب نفسم بند اومد و فورا سرمو کنار کشیدم.داشتم از آشپزخونه بیرون میومدم که صدای زنگ در بلند شد.اولش نمی خواستم جواب بدم اما پیشمون شدم و رفتم سمت در.
درو باز کردم.مسعود پشت در بود.سلام کردم، اونم جواب داد و اومد تو.تعجب کردم از اینکه پیراهن مردونه ی چهارخونه پوشیده.چون همیشه تاکید می کرد که از این طرح پیراهن متنفره.پرسیدم : این پیراهنو تازه گرفتی ؟
در حالی که داشت درو می بست گفت : من مسعود نیستم.
با شنیدن این جمله به قدری یکه خوردم که بی اختیار کمی عقب رفتم.قلبم تند تند میزد، مطمئن بودم که رنگم هم پریده!
هاموس – چت شد ؟!
به زور آب دهنمو قورت دادم : هیچی، فقط یه ذره جا خوردم.
چند لحظه مکث کرد و گفت : می خوای ببرمت داخل ؟
- نه نه نه نه ! خودم میام.بریم تو...
با هم رفتیم و توی پذیرایی نشستیم، البته با کمی فاصله !
هاموس – تعجب کردی، نه؟
- بیشتر ترسیدم، انتظار دیدنتو نداشتم...اونم اینجوری!
romangram.com | @romangram_com