#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_121

Not forget the rest of

Just sing it loud until the kids will sing it right back

Are we all we are

- جمله جالبی ِ ولی فکر می کنم تو باید برعکسشو بنویسی! خصوصا اون قسمتی که میگه ما هیچ وقت استراحت نمی کنیم.

سورن – اصلا مهم نیست که به من ربط داره یا نه، مهم این ِ که من ازش خوشم میاد.می دونی، این تهدید آمیز بودنش رو دوست دارم.

- حالا چرا جغد؟

سورن – چون خوشگل ِ.می دونستم نمیشه سورن رو از انجام کاری که مورد علاقه شه منصرف کرد برای همین دیگه بحث رو ادامه ندادم.اساسا دوست ندارم توی ذوقش بزنم چون اگه خدایی نکرده حرفمو جدی بگیره، عکس العملی در حد و اندازه های مسعود از خودش بروز میده!

چند لحظه بعد آقای معظمی بدون ِ اینکه در بزنه وارد اتاق شد.من و سورن از جامون بلند شدیم و باهاش سلام و احوالپرسی کردیم.از شانس بد یکراست اومد و جلوی میز من ایستاد.نگاهی به پرونده ها انداخت و پرسید : آقای ماکان، پرونده ی آقای قاسم زاده در چه مرحله ای ِ ؟

کلا فراموش کرده بودم که در مورد کدوم پرونده داره حرف می زنه، چند ثانیه سکوت کردم و با خنده هایی که البته عصبی بودن گفتم : چند روز پیش مطالعه ش کردم، الان داشتم دوباره مرورش می کردم و جزئیات رو کنار هم می ذاشتم تا به یه نتیجه ای برسم.

آقای معظمی – با خودش صحبت نکردی؟

- نه متاسفانه.

لبخند کوتاهی زد و گفت : پس در واقع تا حالا هیچ کاری نکردی.

دوباره خنده م گرفت - بله قربان، دقیق ترش همینه.

به هیچ وجه نمی تونستم جلوی خنده هامو بگیرم، نمی دونم چرا وقتی معظمی شروع می کنه به ضایع کردنِ من به جای اینکه خجالت بکشم خندم می گیره! از اون طرف هم سورن داشت می خندید، بدتر منو تحریک می کرد...

آقای معظمی – زودتر یه کاریش بکن وگرنه من مجبور میشم یه وکیل لایق ترو پشت این میز بذارم.

بعد از گفتن این جمله از اتاق بیرون رفت.چند ثانیه بعد تازه دو زاریم جا افتاد که چی گفت!...

- چرا هیچ وقت به تو گیر نمیده؟

سورن – چون من همه ی کارامو انجام میدم.

romangram.com | @romangram_com