#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_120
مسعود چند ثانیه مکث کرد : الان دیگه واقعا دلم می خواد بزنمت.
- خب چرا ؟ ببین مسعود، می دونم از حرفم ناراحت میشی اما این اصلا روش خوبی نیست که هر کی با تو موافق نبود یا به هر دلیلی باهاش مشکل داشتی رو بزنی لت و پار کنی!
مسعود – الان اصلا موضوع این نیست.موضوع این ِ که تو یه سری از مسائلو درک نمی کنی...کلا مشکلت جای دیگه ست.سورن – ولی عجب شبی بود! بعضی وقتا شک می کنم که واقعی بوده باشه!
- من از اون شب همش دارم به این فکر می کنم که تو یهو کجا رفتی!
سورن – باور کن خودمم نفهمیدم چی شد! انگار اون قسمت از حافظه م نابود شده.
تو دلم گفتم مرده شور اون حافظه تو ببره! کتاب کلفت و مزخرف ِ قانون مدنی رو باز کردم و شروع کردم به ورق زدن تا بلکم یه چیزی از توش دربیارم.سورن هم پشت میزش نشسته بود.کلی پرونده جلوش تلنبار شده بود اما توجهی بهشون نداشت، آستین های پیراهنشو بالا زده بود و مدام به دست هاش نگاه می کرد.
توی اون ده دقیقه ای که سرگرم کتاب خوندن بودم، هر بار که به سورن نگاه می کردم می دیدم داره دست هاشو برانداز می کنه.داشت اعصابمو خرد می کرد.دیگه صبرم تموم شد و پرسیدم : داری چی کار می کنی دیوونه؟!
سورن – دارم به دست هام نگاه می کنم، جُرم ِ؟!
- جرم نیست، ولی داری اعصاب منو خرد می کنی.در ضمن اگه یه نگاهی به اون پرونده ها بندازی بد نیست.
سورن – حواسم بهشون هست.بهراد، تا حالا به این فکر کردی که یه خالکوبی ِ خوشگل واسه خودت بزنی؟
- نه، وقت ندارم به این چیزا فکر کنم.
سورن - آره خب، پست ِ وزارت تمام وقتتو پر کرده!
- فکر می کنی من کمتر از یه وزیر کار می کنم؟
سورن – با توجه به زمان و مکانی که توش هستیم، خدایی نه.شاید هم بیشتر، ولی در کل تو هم یه علافی مثل خودم.
- خفه شو، منو با خودت یکی نکن.
سورن با دست راست، اون یکی آستینشو بالا زد و دستشو بهم نشون داد : ببین، می خوام روی این دستم تصویر یه جغدو خالکوبی کنم.روی بدنش هم بنویسم :
We are the people that you’ll never get the best of
romangram.com | @romangram_com