#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_119

مسعود – آره، ولی من شما دو تا رو نجات دادم، پس دهنتو ببند.

- خب قهرمان، چی شد که قضیه واسه بابام اینا لو رفت؟!

مسعود – اون دیگه از کنترل من خارج بود.هیچ رقمه نتونستم برای اون شرایط دیگه ای بتراشم...حقیقتو گفتم.

- اشکال نداره...زیاد مهم نیست.

مسعود – از نظر ِ تو شاید...

- یعنی چی؟

مسعود – معنی ش واضحه.ببخشید اینو میگم ولی به نظر من تو خیلی خودخواهی!

- خواهش می کنم.در ضمن من خودخواه نیستم، فقط برام سوال ِ که چرا مامان و بابای من سالی یه بار هم به این فکر نمیفتن که بچه ای هم دارن، بعد تا حرف از جن زدگی ِ من میشه آه و ناله سر میدن!

مسعود – عزیزِ من، تو حتی سالی یه بار هم به پدر و مادرت سر نمی زنی! اگه به قول خودت فقط در زمینه ی جن زدگی هم نگرانت باشن خودش خیلی ِ! تازه من بهت اطمینان میدم که فقط همین یه مورد نیست.

- جدی؟ اون موقع که منو از خونه بیرون انداختن باید نگران میشدن.مطمئنم تو یکی اون موقع رو یادت نرفته چون پول اجاره ی خونه مو از خودت می گرفتم...بعدها پول خریدش هم از خودت قرض کردم .تو واقعا عموی خوبی هستی!

مسعود – چرند نگو، هر کسی ممکنه توی زندگیش اشتباه کنه.وقتی هم که اونا تو رو از خونه بیرون انداختن، فکر نمی کردن انقدر تخس باشی که دیگه برنگردی! تا مدت ها هم از من می خواستن تو رو راضی کنم که برگردی.ولی تو خیلی خر بودی...البته الانم هستی.

- لطف داری! اگه خیلی دلشون می خواست من برگردم چرا خودشون ازم نخواستن و به تو می گفتن؟

مسعود – حتما دلیلی داشته که م*س*تقیما بهت نمی گفتن!

- آره، دلیلش هم این بود که اصلا همچین خواسته ای نداشتن.

داشتم غیرم*س*تقیم به مسعود می فهموندم که داره دروغ میگه.یقینا اونم منظورمو فهمیدم، چون در حالی که عصبی به نظر می رسید، لبخندی زد و گفت : بهراد ، می دونی الان دلم چی می خواد؟

- می تونم حدس بزنم ولی ترجیح میدم در موردش حرفی نزنم!

مسعود – می دونی من چرا تا حالا تو رو نزدم؟

- نه ، حقیقتا هیچ وقت درک نکردم!

romangram.com | @romangram_com