#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_118


- پس چاقو اینجوری خونی شده بود...

مسعود – چطور؟

- آخه چاقوی تو رو انداختن توی کلبه.من و سورن هم دیدیم چاقو خونی ِ،فکر کردیم تو رو زدن!

مسعود – پس چرا از کلبه بیرون نیومدین تا فرار کنید؟!

- چرا، اومدیم!! کلی از کلبه دور شده بودیم!

مسعود – حالا بذار بقیه شو برات بگم، به اونجا هم می رسیم.نمی دونم چند دقیقه گذشت که از خواب بیدار شدم.هوا خیلی سردتر از قبل بود.دیدم توی یه جاده خاکی ام که اطرافش پر از دار و درخت ِ. بلند شدم، لباس هامو تکوندم و دور و برمو نگاه کردم.اون جاده اصلا برام آشنا نبود.هیچ کس هم نبود ازش بپرسم! تمام دغدغه ام این بود که بیام شما دو تا احمقو پیدا کنم.خلاصه یه طرفی رو گرفتم و راه افتادم.هوا هنوز تاریک نشده بود، من فکر می کردم چند دقیقه بیشتر نگذشته، و هنوز سر ِ شب ِ، بدبختی اینجا بود که ساعت هم نداشتم تا مطمئن بشم. یه کم راه رفتم تا به یه روستا رسیدم.توی روستا کلاغ هم پر نمی زد.با خودم گفتم اگه هنوز سر ِ شب ِ چرا این روستا انقدر خلوت ِ! نکنه افتادم تو داهات جن ها و هزار تا فکر و خیال... یه کم اون اطراف رو گشتم تا چشمم به مسجد افتاد.درش باز بود.رفتم سمتش و جلوش نشستم. همین لحظه صدای اذان بلند شد.یکی دو تا پیرمرد داشتن میومدن داخل مسجد که بلند شدم ازشون سوال کردم اینجا کجاست.اونا هم گفتن قادی کلا.

- تو قادی کلا رو نمی شناسی؟!

مسعود – خفه شو، مگه من چند بار رفتم قادی کلا؟! بعدم شرایط اون لحظه ی منو در نظر بگیر.یهو از کنار کلبه اورده بودنم قادی کلا!!

- خب، بعدش چی شد؟

مسعود – بعد من ازشون پرسیدم ساعت چنده اونا هم گفتن چهار و نیم صبح! آقا اینو که شنیدم حسابی قاط زدم.می خواستم بیام سمت ِ کلبه ولی با خودم گفتم اگه بلایی سر شما اومده باشه من چجوری جفت تونو بیارم!

- خالی نبند! یعنی تو زورت نمی رسه من و سورنو بلند کنی؟

مسعود – معلومه که نه، مگه من جان سینا ام؟!! اصن گیریمم که می تونستم بلندتون کنم، چجوری اون همه راهو می اوردمتون؟!...داشتم می گفتم، از این زورم میومد که به ماشینم نزدیک بودم ولی سوییچ پیشم نبود! از اون پیرمرد ها موبایل طلب کردم، اونا هم دلشون سوخت و یکی شون موبایلشو بهم داد.

- تو هم زرتی شماره ی بابامو گرفتی!

مسعود – نه بابا، اتفاقا اول شماره ی علیرضا رو گرفتم، زنگ خورد اما ک*ث*ا*ف*ت برنداشت، یادم بنداز بعدا حالشو بگیرم.چند بار هم شماره ی محمدو گرفتم، اونم آنتن نداد.به غیر از اینا ، فقط شماره ی خونه ی باباتو حفظ بودم.گرفتمش که گوشی رو برداشت.ماجرا رو براش تعریف نـکردم، فقط گفتم فورا خودشو برسونه.بنده ی خدا، بابات فکر کنم رکورد ِ سرعتو شکست! ده دقیقه ای خودشو رسوند.تا یه جاهایی با ماشین اومدیم و بعد هم پیاده راه افتادیم سمت کلبه.توی راه هی بابات می پرسید چی شده ولی من می پیچوندمش...اول می خواستم ببینم شما در چه حالین، بعد شروع کنم به خالی بستن و یه جوری قضیه رو ماست مالی کنم.وقتی به کلبه رسیدیم دیدیم تو یه طرف افتادی، سورن هم یه طرف.

- فکر کنم من و سورن نباید از کلبه بیرون میومدیم...

مسعود – خوبه که حداقل الان به این موضوع پی بردی!

- چرت نگو، تو رو که اول ِ همه چپه کردن!


romangram.com | @romangram_com