#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_117

به فکرم رسید که از سمت چپ میونبر بزنیم، هر چند حدس می زدم فایده ی چندانی نداره اما تنها راهمون بود.برگشتم سمت سورن تا اینو بهش بگم که دیدم نیست! سریع به اطراف چرخیدم و همه جا رو نگاه کردم اما نمی دیدمش.اومدم صداش بزنم که یه نفر محکم از پشت بهم تنه زد.همین که برگشتم، درست از همون سمت یه ضربه ی دیگه بهم خورد و روی زمین افتادم و سرم از پشت محکم به زمین خورد.پشتِ سرم به شدت می سوخت.با خودم می گفتم جمجمه م شکست رفت پی کارش!

اصلا نمی تونستم از جام تکون بخورم.انگار دست و پاهامو گرفته بودن.احساس خفگی می کردم.سنگینی زیادی رو روی قفسه ی سینه م حس می کردم.اما در عین حال ترجیح می دادم ضربه مغزی شده باشم تا اینکه پای جن ها وسط باشه!

بارون هر لحظه شدیدتر میشد.برای اینکه قطرات بارون توی چشمام نخورن با بدبختی سرمو چرخوندم که دیدم از لابه لای درختا چند نفر دارن به طرفم میان.اون افراد لباس های سفید بلندی پوشیده بودن و صورت های لاغری داشتن.پوستشون به طرز عجیبی سفید بود، درست مثل گچ.اطراف خودم صدای پچ پچ می شنیدم...گاهی هم صدای گریه...گریه ی یه زن! دیگه اشکم دراومده بود.هر چی زیر لب دعا می خوندم اثری نداشت و اونا هر لحظه داشتن بهم نزدیک تر می شدن.با خودم گفتم دیگه دعا خوندن فایده ای نداره حداقل چند تا فاتحه واسه خودم بفرستم تا یه توشه ای باشه برای آخرتم! نمی دونم به خاطر اون ضربه بود یا چیز دیگه ای اما به زور می تونستم چشمامو باز نگه دارم.شدیدا احساس خواب آلودگی می کردم.البته از این بابت خیلی خوشحال بودم، خیالم راحت بود که شاهد مرگ خودم نیستم.

درست در آخرین لحظات که داشتم بیهوش می شدم، متوجه شدم اون افراد سفیدپوش دارن عقب عقب میرن.همه چیزو خیلی تار می دیدم و نمی تونستم حالت چهره شونو تشخیص بدم.اونقدر عقب عقب رفتن که بین درختا محو شدن...تمام صداهای اطراف از بین رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.

با احساس درد خفیفی توی سرم به خودم اومدم و آروم چشمامو باز کردم.دیدم توی رختخوابم. اتاقی که توش بودم رو به هیچ وجه به خاطر نمی اوردم! سریع نشستم و دستی به سرم کشیدم.سرم باندپیچی شده بود.تا چند لحظه گیج و منگ بودم، نمی دونستم کجام!!

بعد ِ چند ثانیه تازه متوجه شدم توی خونه ی بابام ام! انقدر اونجا نرفته بودم که شمایل خونه ی پدری مو فراموش کرده بودم...ولی نمی دونستم چجوری از اونجا سردراورده بودم.دلم می خواست بدونم حال سورن و مسعود چطوره.از بیرون اتاق صدای حرف زدن میومد اما من یه جورایی خجالت می کشیدم بیرون برم.نگاهی به اطرافم انداختم.موبایلمو کنار رختخوابم گذاشته بودن.برش داشتم و شماره ی مسعود رو گرفتم.دو سه تا زنگ خورد ولی رد تماس داد.چند ثانیه بعد در ِ اتاق باز شد و مسعود اومد داخل.

خیلی خوشحال بودم که طوریش نشده.می خواستم بلند شم که با دست بهم اشاره کرد سر جام بشینم.اومد و جلوم نشست.گفتم : خدا رو شکر چیزیت نشده، بذار ب*غ*لت کنم...

خواستم ب*غ*لش کنم که آروم هُلم داد و با بی حوصلگی گفت : بشین بهراد، حوصله ندارم می زنم این ورِ سرت هم می ترکونم!

- راست میگی، درکت می کنم.ولی باور کن تقصیر من نبود.من اصلا نمی دونستم علت اتفاقات دیشب چی بود، هنوز هم تو کفِـش ام!

مسعود – دیشب نه و پریشب.جنابعالی یه شبانه روز اینجا بودی.

- جدی؟!!

خندید : نه بابا، شوخی کردم.می خواستم بهت شوک وارد کنم.فقط من موندم تو چجور جن گیری هستی که نمی تونی خودتو نجات بدی! نزدیک بود سر همه مونو به باد بدی.

- راستی ، سورن کجاست؟!

مسعود – اونم خونه ی پدر و مادرشه.

- مسخره ، چرا ماها رو نبردی خونه های خودمون؟! من الان با چه رویی برم بیرون؟

مسعود – اولا که چاره ای نداشتم، در ثانی منم برای همین اعصابم خرده دیگه! بابات اینا تا ته ِ قضیه رو رفتن.چهار ساعت داشتم سعی می کنم جلوی شیون و زاری ِ مامانتو بگیرم.

- اصلا چی شد که ما از اینجا سر دراوردیم؟ من و سورن فکر کردیم تو مُردی! البته دور از جون.دو ساعت داشتیم دنبالت می گشتیم!

مسعود – وایسا واست بگم چی شد.من از کلبه اومدم بیرون تا برم اون وسایل صاحاب مرده رو بیارم.توی اون سراشیبی نمی دونم یهو چی شد که برای یه لحظه تعادل مو از دست دادم و زمین خوردم.جوری شد که دو سه تا غلت روی زمین خوردم و اون چاقوی لامصب توی دستم چرخید، باعث شد دستم ببُره.تا چند ثانیه نمی تونستم تکون بخورم.بعد یه صداهایی از اطرافم شنیدم.احساس می کردم یه عده دارن بهم نزدیک میشن.اومدم بلند شم اما دیدم نمی تونم.انگار سیصد کیلو به وزنم اضافه شده بود! بدجور احساس سنگینی می کردم.چند لحظه بعد دیگه نفهمیدم چی شد که خوابم برد.

romangram.com | @romangram_com