#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_116
سورن – به ازای هر یه آدم، هزار تا جن وجود داره...کم ِ کم پنجاه تاش این اطراف دارن به ما نگا می کنن!
- سورن، حرفات دارن روی من تاثیر بدی می ذارن!
سورن – باشه...دیگه چیزی نمی گم.
سورن دیگه چیزی نگفت و هر دو سکوت کردیم.چند ثانیه بعد صدای ِ خیلی آرومی رو شنیدم.چیزی شبیه به زمزمه...صدای قدم هامون اجازه نمی داد صدا رو واضح بشنوم برای همین وایسادم.
سورن – چی شد؟
- یه صدایی شنیدم...
وقتی سکوت حاکم شد دوباره اون صدا رو شنیدم.
- می شنوی؟!
سورن – آره ...انگار...
دوباره هر دو سکوت کردیم و به صدا گوش دادیم.با اینکه خیلی آروم بود اما این بار تونستیم بفهمیم چی میگه.
سورن – انگار یه نفر داره اسم تو رو زمزمه می کنه!
- آره، فکر کنم...
سورن سریع گفت : زودباش، باید تمام راهو بدویم.
باهاش موافق بودم.اصلا دوست نداشتم اونجا بمونم و با کسی رو به رو بشم.دو تایی شروع کردیم به دویدن.چند لحظه بعد بارون هم شروع به باریدن کرد...از در و دیوار داشت برامون می بارید! کمی که جلوتر رفتیم، نور چراغ قوه ی من موقع حرکت برای چند لحظه روی صورت یه نفر افتاد.تصویر اونقدر واضح بود که من و سورن همونجا خشک مون زد و وایسادیم.دوباره نور رو روی اون نقطه گرفتم و امیدوار بودم که دیگه اون صورت رو نبینم اما اون شخص باز هم اونجا بود.این بار از ترس چند قدم عقب رفتیم...
- به نظرت به راه مون ادامه بدیم؟!
سورن – نه...هیچ فکر خوبی نیست!
یهو صدای خنده ی بلند و وحشتناکی رو از پشت سرمون شنیدیم.صدا اونقدر شدید بود که حسابی یکه خوردیم و نزدیک بود چراغ ها از دست مون بیفتن.نه راه پس داشتیم نه راه پیش...نمی دونستم باید چی کار کنیم.به قدری هول بودم که هیچی به ذهنم نمی رسید.قلبم داشت از جا کنده میشد.
romangram.com | @romangram_com