#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_115
سورن – بهراد تو رو خدا انقدر نگو "نمی دونم"، بدتر منو عصبی می کنی!
- وقتی چیزی نمی دونم چی باید بگم؟!
سورن – شاید اصلا خون مسعود نباشه! جن ها هم خون دارن؟ اینو که دیگه باید بدونی...
- مطمئن نیستم.اما بعید می دونم مسعود یه جن رو با چاقو زده باشه بعد برای اینکه با ما مزاح کنه چاقو رو بندازه توی کلبه !!
سورن – آره...درسته، به این جنبه ش فکر نکرده بودم!
چاقو رو انداختم و رفتم روی مبل نشستم تا کمی فکر کنم.مشکل این بود که نمی دونستم جن هایی که دارن ما رو اذیت می کنن چه دلیلی برای کارشون دارن یا اینکه خواسته شون چیه! اگه اینو می فهمیدم می تونستم کاری کنم.
هر دو توی فکر بودیم که صدای تق تقی به گوشمون رسید.انگار یه نفر با انگشت به دیوار ضربه زد.احساس می کردم یه نفر دیگه همراه ِ ما توی کلبه ست.سنگینی وجودشو حس می کردم اما برای اینکه سورن نترسه گفتم : فکر کنم صدا از بیرون بود...
سورن – نه بابا، قشنگ از داخل بود!
حس کردم دیگه موندن توی اون کلبه فایده ای نداره.اگه می موندیم یا کشته می شدیم یا دیوونه! بلند شدم و چراغ قوه ها رو از روی میز برداشتم.
- پاشو، باید فورا از اینجا بریم.
سورن – به نظرت فکر خوبیه؟
- فعلا چیزی بهتر از این به ذهنم نمی رسه!
یکی از چراغ ها رو به سورن دادم.بدون اینکه وسایلمونو برداریم از کلبه بیرون اومدیم و راه افتادیم.زیاد نگران نیوردن ِ چاقوها نبودم چون احساس می کردم کاربردی ندارن! همونطور که برای مسعود نداشتن.
هوا بیش از چیزی که فکر می کردیم سرد بود.از شانس، ما دو تا هم تی شرت تن مون بود ولی جرأت نداشتیم برگردیم کلبه و لباس گرم برداریم.توی راه مدام نور چراغ رو به اطراف می گرفتیم و مواظب دور و برمون بودیم.کم کم از کلبه دور شدیم و چیزی جز انبوهی از درخت ها ،اطراف خودمون نمی دیدیم.باد سردی می وزید و جوری شده بود که دندون هامون از سرما به هم می خوردن!..
سورن – بعضی ها توی تصادفات رانندگی می میرن، بعضی ها هم تو خواب سکته می کنن و می میرن...ما هم اینجا داریم بین یه عالمه جن می میریم!! این بدترین نوع ِ مُردن ِ!
- خفه شو، ما نمی میریم!
سورن کنایه آمیز گفت : جدی؟! بهت قول دادن که ما رو نکشن؟
- نه ، ولی می دونم قرار نیست بمیریم.بعدم تو از کجا می دونی اینجا یه عالمه جن هست؟!
romangram.com | @romangram_com