#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_114


طولی نکشید که به کلبه رسیدیم.نیم ساعت تمام، اطراف کلبه رو تا فاصله ی چند متری دنبال مسعود گشتیم اما فایده ای نداشت...هیچ اثری ازش نبود.با ناامیدی به کلبه برگشتیم.

واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم.روی زمین نشستم و سرمو روی میز گذاشتم.سورن هم رو به روم نشست و تا چند دقیقه هر دو ساکت بودیم.بدون اینکه سرمو از روی میز بلند کنم گفتم : حالا چی کار کنیم؟!

سورن – به نظرم بریم روستا چند نفرو با خودمون بیاریم.اینجوری احتمالش بیشتره که موفق بشیم پیداش کنیم...یا اینکه پلیسی چیزی خبر کنیم.

- یعنی میگی بدون مسعود از اینجا بریم؟

سورن – میریم که کمک بیاریم! نظر خودت چیه؟

- نمی دونم...

سورن – می خوای من اینجا بمونم و تو بری روستا؟

سرمو از روی میز برداشتم : نه نه، اصلا! وقتی مسعودو بردن ، دیگه بردن تو که کاری نداره! به نظرم رفتن به روستا ایده ی خوبیه، فقط برای رفتن یه مشکل داریم...

سورن – چی؟

- اینکه کِی بریم! اگه الان، توی تاریکی راه بیفتیم ممکنه بین راه یه بلایی سرمون بیارن و نذارن به قادی کلا برسیم.می تونیم تا اذان صبح منتظر بمونیم چون موقع ِ اذان صبح فعالیت جن ها متوقف میشه.ولی در اون صورت هم تضمینی نیست که تا صبح توی این کلبه بلایی سرمون نیارن!

سورن – خب...فکر کنم خیلی سخت شد! به نظرت کدومش بهتره؟

- واقعا نمی دونم، در هر دو صورت ممکنه اتفاق بدی برامون بیفته ولی چاره ای نداریم. باید یکی رو انتخاب کنیم.

سورن – من میگم یه کم اینجا بمونیم، اگه اتفاقی نیفتاد تا اذان صبح صبر می کنیم ، بعد راه میفتیم.

- باشه، قبول.فقط اگه اتفاقی افتاد فورا چاقو و چراغ قوه ها رو برمی داریم و از اینجا می زنیم بیرون.

تا اینو گفتم یه چیزی با شتاب از پنجره وارد کلبه شد و با سرعت از بالای سر ما رد شد، به دیوارِ رو به روی پنجره خورد و روی زمین افتاد.من و سورن با ترس و لرز به اون سمت نگاه کردیم.حدس می زدم برامون سنگ پرتاب کرده باشن.بلند شدم و آروم و با احتیاط به طرف اون شیء رفتم.کمی که بهش نزدیک شدم دیدم یه چاقوئه.از روی زمین برش داشتم.همون چاقویی بود که مسعود با خودش برد، کمی هم به خون آغشته شده بود...

سورن با نگرانی گفت : یعنی با مسعود چی کار کردن؟!

من که دیگه اصلا صدام بالا نمیومد و اعصابم کاملا به هم ریخته بود، با ناراحتی گفتم : نمی دونم...


romangram.com | @romangram_com