#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_113

- من نمی دونم چه اصراری داشت بره یه زیرانداز زپرتی رو بیاره!

سورن – همچین هم زپرتی نبود...ولی در کل درست میگی.واجب نبود این کارو بکنه.وقتی اینجوری تخس بازی درمیاره دلم می خواد بزنمش اما چه کنم که زورم نمی رسه.

با سورن رفتیم سمت رودخونه.وقتی رسیدیم زیرانداز و بقیه ی وسایل همونطور سر جای اول شون بودن اما اثری از مسعود نبود! وقتی اون وضعیت رو دیدیم شروع کردیم به صدا زدنش و تمام اون اطراف رو گشتیم تا جایی که هوا کاملا تاریک شد و مجبور بودیم از چراغ استفاده کنیم.دیگه مطمئن شده بودیم که مسعود اطراف رودخونه نیست...

سورن – میگم بهتره بریم دور و بر کلبه رو هم بگردیم...شاید اون طرفا باشه

انقدر کلافه بودم که عقلم به هیچ جا قد نمی داد.به ناچار پیشنهاد سورن رو قبول کردم و با هم به طرف کلبه راه افتادیم.

موقع راه رفتن همش برمی گشتم و به پشت سرم نگاه می کردم.می ترسیدم کسی از پشت سر بهمون حمله کنه و نتونیم کاری کنیم.

- سورن!

سورن – هوم؟

- این اطراف چاه نداره؟!

سورن – نه تا جایی که من می دونم.

- مطمئنی؟

سورن – آره! بهراد، احتمالا خودت می دونی که جن ها راحت می تونن چیزای گمشده رو پیدا کنن.

- آره، خب که چی؟

سورن – خب یکی از این رفقاتو احضار کن ببین مسعود کجاست.

- اولا که من نمی تونم به قول تو رفقامو احضار کنم، اگه لازم باشه خودشون میان سراغم.در ثانی کیفمو با خودم نیوردم.احضار جن ورد خاصی داره که متاسفانه من حفظ نیستم!

سورن – ناراحت نشی ها ولی رسما سر ِ کارت گذاشتن.تو رو کردن سپر بلا.همه ی بلاها واسه تو نازل میشه اونوقت اونا هر وقت دلشون بخواد خودشونو نشون میدن!

- گفتنِ این حرفا چه فایده ای داره؟!

سورن – در حال حاضر هیچی، ولی اگه یه کمی روشون فکر کنی جای دوری نمیره!

romangram.com | @romangram_com